Ok

By continuing your visit to this site, you accept the use of cookies. These ensure the smooth running of our services. Learn more.

لای لای علی اصغر

متوجه شدم بیش از یکسال پیش بچه آقای حسین شهریاری (از پان ایرانیست های پنجاه و هفتی) در فیسبوک حرف بی موردی درباره من مطرح کرده است؛ از آنجا که میدانم این رشته عبث سر دراز خواهد داشت بهتر میدانم که همینجا قطعش کنم و برای جلوگیری از تکرارش به ناچار وقتم را هدر دهم و توضیح مفصلی بنویسم

 

 

 

 

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی. گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست. یا آیت اِنَّ انکر الاصوات در شأن او / گلستان سعدی - در فواید خاموشی

کاوه شهریاری،

عمو جون! اعتبار اگر خریدنی بود اول بابات برای خودش میخرید بعد دوزار هم میذاشت کف دست تو

 

در آغاز با این دیباچه شروع میکنم که از حرف بچه آقای حسین شهریاری (از پان ایرانیست های پنجاه و هفتی) باید اینطور نتیجه بگیرم که من از چندین سال پیش از نگاه یک قومگرای فاشیست عرب زبان (همان خلق عرب تجزیه طلب تروریست الاحوازی) بدنام هستم. زهی نیکنامی! عجالتاً کمی به همین موضوع بخندیم تا به توضیح بیشتر بپردازم

 

حال داستان چه بوده؟ کس دیگری که من هیچ نمیشناسم اش بر سر موضوعی که به من هیچ مربوط نیست اردنگی نثارش کرده است و این طفلک هم عاجز از دفاع از خویش، در بی خبری من جفتکی به من پرانده تا التیام خاطر یابد. خود این هم بسی مایه خنده است

 

فردی با نام نامشخصی ادعا کرده که یک فرد مجهول دیگری که از قضا فاشیست عرب زبان بوده است، چندین سال پیش مدعی بوده که من به اش فحاشی کرده ام! بچه آقای شهریاری هم پابرهنه پریده وسط که «بله! حقیقتاً ذهنیت درستی دارید!» این هم بسی مایه خنده است! یاد زنانی می افتم که یکهو سر و کله اشان پیدا شده بود و مدعی بودند سی سال پیش دونالد ترامپ به ایشان تجاوز کرده است. همینطور که مینویسم دارم میخندم

 

طفلک ناراحت است که چرا از نگاه یک فاشیست قومگرای عرب زبان مجهول نامشان (کدام نام؟) خراب شده است! باباش هم همین طرز فکر بامزه را داشت که در ادامه اشاره خواهم کرد

 

به نیمه زندگی اش رسیده، اما نمیفهمد که دستکم پشت سر کسی حرف نزند. آنهم وقتی در فضای مجازی به سادگی میتوان خود طرف را مطلع کرد. میتوانست به سادگی موضوع را از خود من جویا شود. من حتی خود این کسی که نام من را به میان آورده هیچ نمیشناسم و هرگز ندیده ام، آن فاشیست عرب زبان موهومی که دیگر جای خود. حال چطور این بنده خدا سرضرب ماجرا را تأیید کرده است، من نمیدانم؟

 

من این طفلک را چند بار معدود دیده ام. همان چند دفعه هم جز یک سلام علیک مختصر و بدون احوالپرسی هیچ صحبتی نداشتم. در این حد که در جمعی بودم که این هم بود و اگر نگاهمان بهم می افتاد سلام علیکی میکردم و بس و اگر نگاهمان هم بهم نمی افتاد بی هیچ درود و بدرودی محفل را ترک میکردم. نه میدانم چه سوابق شغلی و تحصیل دارد و نه کنجکاوم که بدانم. اما با توجه به شناختی که از روحیات این جماعت دارم لازم میدانم درباره واژه به واژه حرفی که درباره من رد و بدل شده توضیح دهم

 

درباره فحاشی

 

درباره فحاش بودن پان ایرانیستها نگاهی به نشریات و بیانیه آنها از پیش از انقلاب تا به امروز به سادگی گواهی میکند که نسبت به رهبران دیگر کشورها، به ویژه کشورهای همسایه از هیچ فحش و اهانتی ابا نداشته و ندارند. یا حتی یهودیان را با لفظ تحقیرآمیز جهود خطاب میکردند و یا  از سالها پیش نسبت به پادشاه عربستان، امیر کویت و یا رییس جمهور آذربایجان با فحاشی ابراز نظر میکنند

 

اینها حتی به شاه اهانت کرده بودند و وقتی در سال 32 شاه در پی سرکشی مصدق کشور را ترک کرد، مقاله ای با این پیام منتشر کردند که «فردا کاخ را بر سر کاخ نشینان خراب میکنیم» و در روزنامه ندای پان ایرانیسم - ارگان حزبی اشان چنین نوشته بودند که « دربار فاسدترین و تبه کارترین دستگاهی بود که می‌توانست منظور انگلستان را برای پیش‌بردن نظریات استعمار تامین کند ». اما بعد که ورق برگشت و به خواست مردم شاه به کشور بازگشت راه آستان بوسی شاه را در پیش گرفتند. شاه هم که حتی عامل ترور خویش را می بخشود، در برابر بی شرمی اینها هم بزرگواری کرد. بعد هم طبق روال همیشگی اشان رسوایی هاشان را معدوم کردند تا آیندگانی چون من از تباهی اشان بیخبر بمانند. زهی خیال باطل

vohsh.JPG

fohsh.JPG

مطالب من در بایگانی وبلاگم موجود است و درباره هیچ فاشیست قومگرای عرب زبانی هم چیزی نگفته ام که بخواهد به فحاشی کشیده باشد. نهایت شاید مطالبی از این دست نوشته باشم که خودش در فیسبوک نوشته است. این نمونه را هم بطور دم دستی در فیسبوکش دیدم و اگر کسی حوصله کنکاش داشته باشد احتمالاً نمونه های بیشتری پیدا میکند

 

درباره نظرات فاشیستی

 

اما درباره نظرات فاشیستی پان ایرانیستها هم به یک نمونه اشاره میکنم که اینها یک متن آبدوغ خیاری دارند با نام «ما چه میگوییم» که سرشار از موهومات فاشیستی است. تا جایی که خودشان از بازنشر و در دسترس گذاشتنش شرمشان می آید. از جمله اینکه در این متن به تندی به هم میهنان بهایی تاخته اند و آنها را همدست صهیونیسم برشمرده اند! خوشبختانه چیز بیشتری از آن به یاد ندارم تا نقل کنم. جالب اینکه این متن دهه ها پیش از روی کار آمدن جمهوری اسلامی سرهم شده است. یا به بیان بهتر دهه ها پیش از آنکه بابای این جمهوری اسلامی را بر سر کار بیاورد. اصلاً ارگان پان ایرانیستها روزنامه «خاک و خون» بوده است که حتی نامش فاشیستی است. در بی اعتباری اشان همین بس که هزار جور سایت و اکانت جور و واجور دارند اما متن آبدوغ خیاری «ما چه میگوییم» روی هیچ کدامشان نیست

 

درباره بدنامی

 

سال 84 من برای آشنایی بی واسطه با پیشینه و رویکرد حزب ملت ایران، با آقای خسرو سیف قرار دیدار گذاشتم و به خانه ایشان رفتم. طبیعتاً چند پرسش مشخص درباره مواضع خود حزب ملت ایران داشتم که میخواستم از منبع دست اول و قابل استناد بشنوم و به موضوعات دیگر کاری نداشتم. بابای همین بنده خدا یعنی آقای حسین شهریاری که آن زمان عضو شورایعالی رهبری حزب پان ایرانیست بود آنقدر بدنام بود که آقای خسرو سیف بی مقدمه از او یاد کرد و او را هم رده حسین شریعتمداری کیهان و همدست وزارت اطلاعات میدانست

syf.jpg

جالب این بود که آقای حسین شهریاری و در کل دار و دسته پزشکپور اصلاً موضوع صحبت ما نبود اما بابای این آنقدر بدنام بود که آقای خسرو سیف به عنوان یک چهره سیاسی کهنه کار و رهبر یک حزب باسابقه، به عنوان مصداق آشکاری از همدستان وزارت اطلاعات نامش را به میان آورد! که البته من تنها شنونده بودم و هیچ سخنی در رد یا تأیید موضوع نگفتم و مثل بچه آقای شهریاری از همه جا بیخبر زرتی  نگفتم«بله! حقیقتاً ذهنیت درستی دارید». تا به امروز هم این خاطره را هیچ جا بازگو نکرده بودم. اساساً از همان آغاز جوانی هم رویه ام این بود که اگر حرفی با کسی یا درباره کسی دارم مستقیم به خودش بگویم. برخلاف این و باباش

 

درباره بدنامی بابای این من از یک فاشیست عرب زبان مجهول نقل قول نمیکنم. نقل قولم از آقای خسرو سیف، یک چهره سیاسی کهنه کار است که هنوز در قید حیات است و محل زندگی اش مشخص است و خودش و باباش میتوانند بروند و جویای ماجرا باشند

 

اتفاقاً به عنوان سند حرفش خاطره ای هم نقل کرد. در پی ماجرای کوی دانشگاه آقای سیف بازداشت میشوند. پس از چند روز که در زندان بوده، هم بندی هایش خبر میدهند که فرد مسنی دیگری هم به نام آقای حسین شهریاری بازداشت شده است. آقای خسرو سیف به جوانان در بند توصیه کرده که زیاد به موضوع اهمیت ندهید و دور ایشان نگردید و بازداشت او را جدی نگیرید، چرا که او همدست وزارت اطلاعات است و بزودی هم آزاد خواهد شد. از قضا آقای حسین شهریاری هم گویا بزودی هم آزاد میشود

 

من از راست و دروغ ماجرا بیخبرم و این را به عنوان یک نقل قول از سوی یک فرد شناخته شده می آورم که هرکس مایل باشد به سادگی میتواند با خودش تماس بگیرد و جویا شود. اگر به ادعای بچه آقای شهریاری من از نگاه یک فاشیست عرب زبان مجهول بدنام هستم، خود آقای حسین شهریاری از نگاه یک فرد سیاسی کهنه کار به نام آقای خسرو سیف بدنام است؛ آنهم نه در حد فحاشی بلکه در حد همدستی با وزارت اطلاعات

 

درباره اعتبار

 

اعتبار بابای این در این حد بوده است که دکتر هوشنگ طالع، به عنوان یک چهره سیاسی کهنه کار که پژوهشها و تألیفات ارزشمندی هم دارد، و نیز از بنیانگزاران مکتب و حزب پان ایرانیست می باشد، بابای این را به همراه چند تن دیگر (موسوم به شورایعالی رهبری) رانده شده از حزب پان ایرانیست اعلام کرده است. دکتر طالع حتی آنها را تجزیه طلب نامیده است و به ریشخند گفته است که پان ایرانیست تجزیه طلب ندیده بودیم! باز از یک فاشیست عرب زبان مجهول سخن نمیگویم، از دکتر طالعی صحبت میکنم که بابای این اگر سه برابر امروز عمر کند، چه از نظر سیاسی و چه از نظر پژوهشی اعتبار دکتر طالع را بدست نخواهد آورد

9.21-Azar-91-Mehrgan-Tale.jpg

حال همان شورایعالی رهبری پان ایرانیست که از سوی دکتر طالع رانده شده بودند، چندی بعد بابای این را از جمع خودشان هم کنار گذاشتند و کس دیگری را جایگزین کردند! حال شما میزان اعتبار بابای این را نه از دید من، بلکه از نگاه همکاران خودش دریابید

khrj.JPG

نکته جالب این بیانیه کنایه ایست که همکاران آقای شهریاری به ایشان زده اند! اینکه اشاره کرده اند مدت زیادی از دوران محکومیتش را بصورت مرخصی در منزل بسر برده است. پیدا کنید پرتقال فروش را

 

درباره اعتبار مجموع پان ایرانیست از جمله خود این طفلک به همین بسنده میکنم که سگ خوار و مادر و ناموس همه کسانی را مورد عنایت قرار دهاد که اسناد زیر را در اختیار دارند، اما برای فریب جوانان منتشر نمیکنند: اعلامیه های پان ایرانیستها علیه شاه و در حمایت از مصدق، بیانیه پزشکپور در برائت از دکتر عاملی، بیانیه رأی آری پان ایرانیستها به جمهوری اسلامی، بیانیه های مشترک پان ایرانیستها با حزب دموکرات کردستان، بیانیه های تأیید فعالیتهای هسته ای جمهوری اسلامی، متون آبدوغ خیاری «ما چه میگوییم» و «ما چه میخواهیم»، متن آبدوغ خیاری «منشور نیرومندی» مربوط به سال 77 که خواستار دستیابی جمهوری اسلامی به بمب اتم شده بودند

 

درباره اعتبار من

 

من خود نمیدانم چه اعتباری دارم که به ادعای بچه آقای شهریاری آن را مدیون نام اینها هستم، اما گویا چیزکی هست که بی آنکه باخبر باشم بر سرش جنگ است! من یک وبلاگنویس عادی بودم که نظراتم را درباره موضوعاتی که سرنوشتم را رقم میزد اما خودم در آن نقشی نداشتم می نوشتم. از قضا بی آنکه خودم باخبر باشم یا حتی برایم مهم باشد نوشته هایم مورد توجه رسانه ها هم بوده است. اصلاً از این و باباش و محفل شخمی اشان و گذشته تباهشان بی خبر بودم

rf.JPG

اشاره رادیو فردا در سال 85 به پست وبلاگ من

 

اینها خودشان آمدند و در وبلاگ من کامنت گذاشتند و خودشان را به من معرفی کردند. جالب این است که با وجود اینکه اینها حزب داشته اند و نشریه داشته اند و سایت داشته اند و هزار جور وبلاگ زپرتی از پان ایرانیست خوزستان تا پان ایرانیست اوکراین داشته اند، وبلاگ من آنقدر معتبر بوده است که بیانیه های آبدوغ خیاری اشان را در کامنتهای وبلاگ من منتشر میکرده اند! حالا شما حساب کنید کی از کی اعتبار خریده است

eu.JPG

 یکی از بیانیه های آبدوغ خیاری حزب پان ایرانیست در حمایت از جمهوری اسلامی که در وبلاگ من کامنت گذاشته اند

 

امروز برای همه روشن شده که این و باباش و آن «ما»یی که میگوید همگی سالهای سال است که کارگزار وزارت اطلاعات هستند تا هر جوان مبارز و مخالفی را جذب خود کنند و تحت مغزشویی و شعارزدگی و استحاله به نیروی خدوم آریایی - اسلامی تبدیل کنند

 

حال آنکه من در داخل ایران مخالف سرسخت و منتقد جدی فعالیتهای هسته ای رژیم بودم، اما اینها بیانیه های آبدوغ خیاری اشان در پشتیبانی از جاه طلبی های هسته ای رژیم را از دفتر اروپایی موهومشان در وبلاگ من منتشر میکردند. من از داخل ایران علیه جمهوری اسلامی مقاله مینوشتم و اینها از اروپا در حمایت از جمهوری اسلامی برایم کامنت میذاشتند! حال اینکه کی از کی اعتبار میگرفته را به بچه آقای شهریاری شیرفهم کنید

hscom.jpg

بعد هم که در حد اینترنت با برخی از مواضع اینها آشنا شدم، به قدری منزجر بودم که رغبتی به آشنایی بیشتر نداشتم. از جمله اینکه با حزب دموکرات کردستان دو بیانیه هم پیمانی منتشر کرده بودند؛ و باز در بی اعتباری اشان همین بس که با اینکه هزار جور سایت و اکانت دارند اما این دو بیانیه هم پیمانی با حزب دموکرات کردستان در هیچ کدامشان پیدا نمیشد

11.jpg

 بیانیه های مشترکشان با دموکرات کردستان به اندازه ای مایه رسوایی بود که طبق معمول معدومش کرده اند

 

اوایل سال 84 درست در زمانی که نخستین ارتباط و آشنایی اینترنتی را با من برقرار کردند، خلق عرب الاحواز به مناسبت سالگرد سرکوب شیخ خزعل بدست رضاشاه اعتراضاتی را در خوزستان براه انداخت که در مدت کوتاهی گسترش یافت و منجر به تخریب اموال و تعرض به خانواده ها شد. حزب زپرتی اینها هم بیانیه چندش آوری منتشر کرد و این شورشها را مطالبات به حق برادران عرب زبان خود دانست! آنقدر بیانیه چندش آوری بود که من از همان حد ارتباط اینترنتی هم پشیمان شدم و به کنایه میگفتم باز جای سپاس است که اهواز را با ح ننوشته اند

 

با وجود همه اینها، یکسری از نوچه هایشان آنقدر بیضه نوازی مرا کردند تا میانه های تابستان 84 بالاخره پذیرفتم که علیرغم مخالفتهایم در محفل اشان حضور یابم.  آنجا هم دیدگاههای خودم را که اغلب صددرصد مخالف سروران اینها بود مطرح میکردم. از جمله اینکه من دیدگاههای دبیرکل اینها دکتر سهراب اعظم زنگنه را تهوع آور میدانستم و این نظر را نه تنها روی وبلاگم نوشتم، بلکه همان زمان نسخه ای از متن را به دست خود دکتر زنگه و همچنین آقای منوچهر یزدی به عنوان سخنگوی حزبشان تحویل دادم. این دیدگاه من درباره دبیرکل اشان بود، این و باباش که دیگر بماند. حال اینکه چه اعتباری اینجا خرید و فروش شده در شگفتم

kurd.JPG

zgne.JPG

 

خود این طفلک که هیچ جایی در مباحثات نداشت و جز صندلی چیدن و عکس یادگاری گرفتن نقشی نداشت. این طفلک اصلاً بیش از آنکه بداند افغانستان جزء ایران بوده است و سرود ای ایران بخواند چیزی بارش نیست که بخواهد طرف بحث باشد. باباش هم اغلب در گوشه ای چرت میزد و حاشیه نشین محفل بود. اما یکبار که خطاب به آقای منوچهر یزدی، به عنوان سخنگوی حزبشان نسبت به بیاینه احمقانه ای که در پشتیبانی از شورش خلق عرب در کرده بودند اعتراض کردم، به کنایه گفتم اینها برادران عرب حزب پان ایرانیست هستند (درست طبق آنچه که در بیانیه احمقانه اشان نوشته بودند)؛ از قضا بابای این بیش از دیگران دردش آمد و بی محابا وارد بحث شد و با این استدلال نابخردانه از بیاینه اشان دفاع کرد که وقتی آنها می بینند که شعله های نفت و گاز در پالایشگاههای میسوزد، اما به خودشان چیزی نمیرسد ... خواست صدایش را بالا ببرد که چنان بر سرش تاختم که حرفش نیمه کاره ماند

bianie.JPG

 

در سن بالای شصت سال چنان نابخردانه استدلال میکرد که نمیفهمید اگر دلیل شورشها محرومیت از منابع نفتی بود که بجز عرب زبان ها، دیگر ساکنان خوزستان هم در اعتراضات همراه میشدند؛ چرا که آنها هم از همان محرومیتها رنج میبردند؛ و اگر دلیلش محرومیت بود که در سالروز سرکوب شیخ خزعل شورش نمیکردند. با چنان خروشی بی مایگی حرفهایش را پیش چشمش آوردم که چند ثانیه سکوت سنگینی حاکم شد

 

جدا از باباش، یکی دو تا از ته-وران اشان هم که آن زمان در حد چایی بیار محفل بودند حاضر بودند که این بنده خدا میتواند برود و بپرسد. چنان خشمگین شده بودم که بعد از توضیحاتم اگر کسی باز حرف پرت و پلایی میزد بیگمان کار به کتک کاری میکشید. که البته همه حاضران و پیش از همه بابای این غلاف کردند و آقای منوچهر یزدی با ملایمت بحث را دنبال کرد و اتفاقاً حق را هم به من داد؛ از بابای این هم دیگر دم برنیامد

 

اینجا به یک فاشیست قومگرای عرب زبان ارجاع نمیدهم، بلکه منبع دست اول بابای خودش است که خیلی ساده میتواند برود و بپرسد. من مطمئنم که با وجود کهولت آن خاطره را همچنان به یاد دارد. همچنین آن یکی دو تا ته-ور که حاضر بودند و چایی هورت میکشیدند. پزشکپور هم در اتاقش بود که امروز خوشبختانه دستش از دنیا کوتاه است، مگر آنکه اگر چیزی از مشاجرات به گوشش خورده باشد سر پل صراط گواهی دهد

 

اعتبار استدلال من در حدی بود که پس از ایراداتی که به بیانیه احمقانه اشان طرح کردم بیانیه دیگری سرهم کردند و  همان اعتراضاتی که چند ماه پیش مطالبات به حق برادران عرب زبانشان خوانده بودند را با عنوان شورشهای کور محکوم کردند. حال ببینید کی از کی اعتبار گرفته است! یک جوان بیست و چند ساله بی هیچ ادعای سیاسی خاصی کاری کرده که یک مشت پیرمرد با عمری لاف حماسه های سیاسی موضعشان را 180 درجه وارونه کنند؛ و باز در بی اعتباری این و باباش و محفل شخمی اشان همین بس که امروز نشانی از هیچیک از آن دو بیانیه مذکور نمی توان بافت. اساساً خود آن سرور پفیوزشان - پزشکپور - آنقدر بی اعتبار بود که هر چند وقت یکبار مواضع پیشین اش را نابود میکرد تا بی اعتباری اش را بپوشاند! نوچه های ابله اش که دیگر جای خود

 

به هر روی ارتباط من با محفل شخمی اینها در این حد بود و چون بجز اعصاب خردی حاصل دیگری نداشت، از چندین و چند دعوت پافشارانه ای که میکردند به ندرت یکی را می پذیرفتم و در جمعشان حاضر میشدم. اگر هم میرفتم به عنوان مخالف میرفتم و بی اعتباری اشان را بر سرشان میکوفتم. حالا پس از سالها بدهکار هم هستم و بچه طرف شیرین زبانی کرده که از نام ما اعتبار میخرند! چقدر گستاخ

 

آخر بچه جان! من چه انگیزه ای داشتم که وقتم را با یک مشت پیرمرد و پیرزن پرت و پلا سپری کنم؟ چه دلیلی داشتم که بجای ماهرویان هم سن و سال خودم نگاهم را به دختران کج و کوله و از رده خارج محفل شخمی شما بفرسایم؟

 

بامزه اینجاست که در همان دوره ای که من با پافشاری خود اینها گهگاه در محفل اشان شرکت میکردم و هر بار هم بی اعتباری سروران اشان را بر فرقشان میکوفتم، یکسری توله بی مایه مدام می آمدند و در دفاع از سروران اشان در وبلاگ من زوزه میکشیدند. این احمقها اصلاً در تراز من نبودند و اصلاً وجود مستقلی نداشتند که درخور توجه باشند. من به خود پزشکپور و بابای این و دکتر زنگنه دبیرکل اشان و آقای منوچهر یزدی سخنگوی اشان مستقیم انتقاد میکردم. دیگر چه جای ابراز وجود چهار تا خس و خاشاک بود. آن احمقهای بی مایه هنوز هم در همان پادویی و سیاهی لشگری باقی مانده اند و اساساً جنم دیگری نداشته و ندارند. آنچنان که همین بچه آقای شهریاری هم همینگونه است

 

پیوستنم به پان ایرانیستها با وجود آگاهی از بی اعتباری اشان

 

وبلاگ نویسی من در چارچوب ابراز دیدگاه و ارایه تحلیل بود و نه کنشگری سیاسی. برای کنش سیاسیآن هم در حد براندازی و نه کمتر مترصد فرصتی بودم که مطابق تحلیلهایم قطعاً پیش می آمد. تحلیل من این بود که دکتر احمدی نژاد با از سرگیری فعالیتهای هسته ای ناخواسته رژیم را در انزوای سیاسی و تحریم اقتصادی گرفتار خواهد کرد و آنگاه مجال مناسبی است تا به قصد براندازی اقدام به جنبشهای مدنی کرد. در راستای این تحلیل هم تنها کنش سیاسی ام رأی به ایشان در انتخابات 84 بود و پس از آن به پیگیری مسایل و تطبیق آن با تحلیلم بسنده کرده بودم

ray.JPG

سال 88 در راستای همان تحلیل آرزومند پیروزی دکتر احمدی نژاد در انتخابات بودم. اما در حد همان یک رأی سال 84 هم اقدامی نکردم. اساساً اگر سال 84 رقیب دکتر احمدی نژاد کسی جز بابا اکبر توله اصلاحچیان بود، ننگ شرکت در انتخابات را نمی پذیرفتم و تنها به تبلیغ برای دکتر احمدی نژاد بسنده میکردم. به هر روی انتخابات 88 مطابق میل من رقم خورد و دکتر احمدی نژاد شکست خفت باری بر توله اصلاحچیان تحمیل کرد که منجر به اعتراضات گردید. من هم از اعتراضات خوشحال بودم و هم از سرکوبش. مشتاق بودم کار بجایی بکشد که خاتمی را اعدام کنند و خلاص شویم. اما بعید میدانستم که توله اصلاحچیان به اعتراضات ادامه دهند. تا اینکه اعتراضات برای چند ماهی تدام یافت و شکاف محسوسی در بدنه رژیم ایجاد کرد

 

میانه های پاییز 88  دیدم سیاستهای هسته ای جمهوری اسلامی که مطابق تحلیلم ادامه دارد و با سرسختی قدرتهای جهانی روبرو است، جدا از این مسأله دکتر احمدی نژاد از جنبه های دیگری هم ارکان رژیم را دچار چالش کرده است، تا جایی که تقریباً همه مراجع تقلید و کارگزاران پنجاه و هفتی رژیم رویارویش ایستاده اند و از سویی اعتراضات هم همچنان ادامه دارد؛ فرصت مغتنمی است برای حرکت انتحاری که اگر نجنبیم اصلاحچیان تبهکار کشور را لقمه چپ خواهند کرد. با این هدف که موجی در پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی ایجاد کنیم تصمیم به کنش سیاسی گرفتم و محدود ماندن به وبلاگنویسی و تحلیل سیاسی را بسنده ندانستم

 

من در همه مدت آشنایی و ارتباط با پان ایرانیست جدا از اینکه نسبت به مواضعشان منتقد بودم، درباره نظرشان نسبت به شاهزاده رضا پهلوی هم مشکوک بودم. نظر گروهی شفافی که هرگز نداشتند، نظرات خصوصی افرادشان هم مبهم و متناقض و نارسا بود. با این حال دیدم تنها جایی که برای چنین طرحی امیدی میتوان داشت شاید اینجا باشد. از اینرو با وجود همه اختلاف نظرهای عمده و بنیادینی که با اینها داشتم،  به واسطه نگرانی از آینده کشور و نیز سرنوشت خودم ریسک بزرگی کردم و به جمع اینها پیوستم

 

در زمان هموندی در محفل اینها هم ایده خودم را دنبال میکردم و در پی توجیه اینها برای تصمیم جمعی در همبستگی با شاهزاده بودم و هرگز شعارها و موهومات اینها وقعی نمیگذاردم. از جمله اینکه در همان زمان درباره موضع سرورشان در موضوع بحرین مقاله ای نوشتم با نام «درایت شاه در بحرین و اقتدار ایران در خلیج فارس» و پنبه این افتخار آبدوغ خیاری اشان را زدم و موضع شاه را تأیید کردم

 

رویهم رفته بایگانی وبلاگ من با همین نام و در همین نشانی از پاییز 83 در دسترس است. تا سال89 من هیچ یادداشتی در همسویی با این جماعت ننوشته ام. سال 89 هم جز چند یادداشت درباره مرگ پزشکپور، مطلبی در همسویی با مواضعشان ننوشتم. اساساً من به این امید واهی به جمعشان پیوسته بودم که مواضعشان را تغییر دهم! در فاصله پاییز 88 تا پاییز 91 هم که به جمعشان پیوستم تنها یک ایده را دنبال میکردم که موجی در پشتیبانی از شاهزاده در داخل ایران ایجاد کنیم. بعد هم که ناامید شدم از جمعشان کناره گرفتم وگرنه من برای محفل شخمی اینها به خودی خود اعتباری قائل نبودم

 

من، ما، آقای شهریاری، بچه اش

 

از آنجا که بچه آقای شهریاری درباره من گفته «از نام ما برای خودشان اعتبار میخرند» در این بخش به توضیح این «ما» میپردازم

 

پیوستن من به جمع پان ایرانیستها همزمان شده بود با یکسری اختلافات و کش مکشهایی که از آن بیخبر بودم و اگر میدانستم چه بسا اصلاً چنین تصمیمی نمیگرفتم. اساساً پیوستن به پان ایرانیستها برای من یک ریسک و از روی احساس ضرورت و علیرغم میل باطنی ام بود؛ اگر از حد و حدود نابسامانی اشان باخبر بودم هرگز دلیلی برای این ریسک نداشتم. من کسی بودم که بر خلاف بابای این طفلک که زرت و زورت در تأیید فعالیتهای هسته ای رژیم بیانیه در میکرد مخالف مستدل ماجرای هسته ای و نیز هوادار شناخته شده شاهزاده بودم. اگر اینجا کسی از نام خودش خرج کرده من بودم که بر حسب احساس ضرورت به جمعی پیوسته ام که مدافع هسته های رژیم بود و هرگز هیچ همسویی روشنی با شاهزاده نداشت

 

با این وجود وقتی من به پان ایرانیستها پیوستم این و باباش در محفل دیگری سر جدایی گذاشته بودند. یعنی عملاً با آن «ما»یی که این طفلک میگوید من هیچ ارتباطی نداشتم و در یک «ما»ی دیگری بودم. اتفاقا درباره آن «ما»یی که این و باباش جزوش بودند همان زمان یادداشت طنزی نوشتم با نام «لنگ کفش تیپا خورده» که اشاره داشت به جوانکی که از حوزه علمیه آمده بود و مدعی حزب پان ایرانیستی شده بود که بنیانگزارانش هنوز زنده بودند. حتی کنایه ای هم به رضا کرمانی زده بودم. حالا چطور بچه طرف چنین حرف مفتی میزند فقط از پررویی اش برمی آید. برای نمونه در بی اعتباری کرمانی همین بس که فرق فدرالیسم و خودمختاری را نمیدانست! مثلاً در پاسخ به نقد من درباره فدرالیسم میگفت: «حالا اگر گوشه ای از کشور مثل کردستان یا ترکمن صحرا فدرال شد اشکالی ندارد.» با آن سن و سال - که تا مرگ فاصله ای نداشت - خودمختاری را فدرالیسم میفهیمد! بعد با این فهم سالها از رهبران دوزاری پان ایرانیست ها بوده است! خاک بر سر همگی اتان

 

در میان این دو تا «ما» هم «ما»ی این و باباش بی حساب و کتاب تر بود. اول اینکه پر بود از جوجه ته-ورانی که معلوم نبود از کدامین حوزه علمیه و ناکجاآبادی پیدایشان شده بود، دوم اینکه بنیاد اختلافشان هم پوچ و بیهوده بود. عدم برگزاری کنگره حزب را دستاویز کرده بودند، درصورتیکه این و باباش در همه سالهای ناسازگاری کودکانه اشان حتی تا به امروز عرضه برگزاری کنگره را نداشته و ندارند. پس دیگر چه جای انتقاد آن هم در حد جداسری؟ در ضمن مگر همان بارهایی که با نظر مساعد وزارت اطلاعات کنگره اشان برگزار شده بود چه تغییر محسوسی در کادر رهبری یا سیاستها و مواضعشان رخ داده بود؟ مشخص بود که اینها بهانه هایی بیش نیست و وقتی این اختلاف چنین دستاویز سستی دارد بیگمان مورد بدگمانی است

 

برای نمونه به یک مصداق دم دستی بسنده میکنم. آنگونه که آقای شهریاری و بچه اش هر دو در فیسبوک نوشته اند، با یک تماس تلفنی کارمند رده پایین اداره اطلاعات کرج از شرکت در مراسم سالروز بنیاد پان ایرانیسم در 15 شهریور سال 95 چشم پوشی کرده اند. حال آیا چنین کسانی جربزه برگزاری کنگره دارند؟ آیا چنین کسانی پروا میکنند بر خلاف نظر وزارت اطلاعات علیه جنگ افروزی های قاسم سلیمانی در خاورمیانه موضعگیری کنند و از مردمی پشتیبانی کنند که در سراسر ایران شعار میدهند: «سوریه را رها کن، فکری به حال ماکن»؟

zgh.JPG

zgk.JPG

البته آن «ما»ی دیگرشان که چند صباحی من همراهشان بودم هم چیزی جز این نبودند و برنامه همراهی با شاهزاده رضا پهلوی را با یک تماس اینچنینی از وزارت اطلاعات منتفی کردند که شرح آن را در «گزارش به جمهور» نوشته ام و به همین دلیل هم در آبان 91 از جمعشان کناره گیری کردم تا اعتبارم خرج اینها نشود و نام من به ننگ اینها آلوده نگردد

 

تقریباً یکسال پس از پیوستن من به پان ایرانیستها، محسن پزشکپور در دی ماه 89 مرد. از سوی آقای مجید ضامنی شوهر خواهر ایشان مراسم یادبودی در هتل سیمرغ (میامی سابق) برگزار شد که من برای شرکت در آن دعوت شده بودم. اما این طفلک آنگونه که ادعا میکند از چنان اعتباری برخوردار بود که خودش و آن «ما»یی که میگوید به استثنای باباش را به هتل راه ندادند و اتفاقاً خود آقای ضامنی از من خواست مراقب باشم تا این و آن «ما» مراسم را بهم نزنند. مادر و خواهرش هم شاکی از موضوع در راه پله ها بالا و پایین میرفتند و بساط خنده داری براه انداخته بودند که نگو! حال شما ببینید در این میان کی اعتبار داشته و کی نداشته است

zmni.jpg

 

آقای مجید ضامنی شوهر خواهر پزشکپور مراسم پرهزینه و منظمی تدارک دیده بود و میهمانان مورد نظرش را هم دعوت کرده بود و مایل نبود این و آن «ما» در مراسمی که خودش تدارک دیده و خودش هزینه اش را پرداخته بود شرکت کنند. از من هم خواست تا با مسئولان هتل هماهنگ کنم تا مراتب مطابق نظرش پیش رود. با اینکه با هماهنگی من مسئولان هتل از حضور این و آن «ما» در مراسم جلوگیری کردند، اما با پررویی گستاخانه ای در لابی هتل چمباتمه زدند و ماندند! عمو جون خوب از اعتبارات جیب بابات خرج میکردی و فردا همانجا مراسم دیگری میگرفتی و من را هم دعوت نمیکردی! من هم مثل تو پررو نیستیم که روانه جایی شوم که دعوت نشده ام

 

دو سال بعد در آبان 91 هم من برای آنکه اعتبارم را حفظ کنم و نامم را به ننگ اینها نیالایم از آنها کناره گیری کردم که جزییاتش را هم در گزارشی توضیح داده ام

 

این بود تمام ماجرای آشنایی، ارتباط، انتقاد، پیوستن و جدایی من و اینها. من سروران و ته-وران اینها را هیچ نمیشناختم و خودشان با من تماس گرفتند. پس از آشنایی از ارتباط با آنها رویگردان بودم و خودشان پافشاری و بیضه نوازی کردند. پس از ارتباط همیشه مخالفشان بودم. در پاییز 88 به امید ایجاد موج حمایتی به سود شاهزاده ریسک  کردم و به ایشان پیوستم. پس از پیوستن هم انتقادات و مخالفتهایم را جدی تر از پیش در درون جمعشان پیگیری کردم. سرانجام هم که دیدم گوش به فرمان وزارت اطلاعات هستند و امکان ایجاد موج حمایتی از شاهزاده نیست از آنها کناره گرفتم

 

هم خودش میداند و هم بقیه سروران و جوجه ته-وران اشان میدانند و هم بایگانی وبلاگ من مؤید آنست که من همیشه مخالف اینها بوده ام؛ تا جایی که مواضع دبیرکل اشان را علناً و به صراحت تهوع آور میدانستم. در صحبتهای رودررو هم همیشه بی اعتباری اشان را بر سرشان میکوفتم. از سال 88 تا 91 هم که به ایشان پیوسته بودم باز هم مخالفتهایم را در سه نامه جداگانه به دبیرکل، قائم مقام و سخنگوی حزبشان عنوان کرده بودم که متن آنها را هم منتشر کرده ام. چیزی بجز این جز زر زیادی نمیتواند باشد. تمام

 

من نمیدانم این وبلاگ ساده ای که سالها پیش برای بیان دیدگاههایم بر پا کرده ام چه دسته کلنگی در نشیمنگاه این و آن فرو کرده است مدام باید وقتم را اینچنین تلف کنم؟! من به خود سروران و رهبران پان ایرانیست ها در دیدارهای حضوری دیدگاههای انتقادی و اعتراضی ام را میگفتم، بعد یک مشت جوجه ته-ور پرت و پلا معلوم نیست از کدام سوراخ سنبه ای سر بر می آوردند و مدعی حزب پان ایرانیست میشدند و زر زیادی میزنند. سالهاست که یک به یک آمده اند و زوزه ای کشیده اند و من هم درجا در پوزه اشان کوفته ام، اما باز هم از رو نمیروند و چندی بعد نفر دیگری را میفرستند. یک زمان در وبلاگم پیدا میشدند، یک روز در فیسبوک آفتابی میشوند، یک روز در توییتر پیدایشان میشود، یک روز در اینستاگرام سرک میکشند. دیگر گمشوید دنبال زندگی منحط و محقرتان و روزگار خوش هنری ما را به تباهی اتان میالایید که برای یک جمله از خزعبلاتتان باید این همه وقت هدر دهم و شواهد و قرائن بچینم و آخرسر هم بعید میدانم در کله پوک اتان فرور رود

 

دربند آن نی ایم که دشنام یا دعاست
کون لق هرکدامتان که ز ما یاد میکند

 

و البته جای دیگر کس دیگرتان. بله منظور همانجای همان کس اتان است. آخر مادرقحبه ها! من اگر زمانی به سروران الدنگ اتان نقدی داشتم از آنرو بود که زمانی که من نبودم حکومتی را بر سر کار آورده بودند که کودکی و جوانی و هست و نیست مرا به نابودی کشانده بود. اگرنه امروز که خودم زنده هستم طرف حساب من خود خامنه ای و قاسم سلیمانی هستند و برایم مهم نیست که جوجه ته-وران اتان بیضه معظم له رابنوازند و زبان بر چاک نشیمنگاه قاسم سلیمانی بلغزاند

 

پی نوشت یک

گویا مشاجره ای که بچه آقای شهریاری در فیسبوک داشته و در آن میان بی جهت جفتکی هم به من زده است بخاطر این بوده است که خطاب به رأی دهندگان به روحانی به کنایه لفظ «دادن» را به کار میبرده است. عمو جون! دادن که با روحانی شروع نشده که! سر صف دادن بابای تو ایستاده بود که به خمینی آری داده بود. اگر بابای تو آری نمیداد که من اصلاً وقتم را صرف این داستانها نمیکردم. بابای تو چنان صخره ای در ته چاه انداخته که سالهاست جوانان بسیاری عمر و جوانی و جان خود را هزینه میکنند و تا به امروز از بیرون آوردنش ناکام مانده اند. بخاطر آری دادن بابای تو به خمینی مغز جوانان با گلوله از هم میپاشد، اما بابای تو یک عمر است که شعار میدهد «نیرزد آن خون که نریزد به راه پاسداری این خاک« و هر سال شمع تولدش را فوت میکند. در واقع شعار اصلی اینها اینست که نیرزد آن کون که نریند به این خاک، اگرنه هیچ کدامشان خونی براه این خاک هرگز نداده اند

حزب پان ایرانیست

حکایت اینها درست به مانند تکیه های فامیلی و محله ای است. یک تابلوی محقر که گوشه اش نوشته اند تأسیس سال فلان و یک سری علم کتل و جلسات هفتگی که سالی یکی دو بار شلوغ تر میشود. بیشتر هم جنبه رضایت روانی دارند تا کارکرد اجتماعی. دید و بازدیدی میکنند و گپی میزنند. بچه هایشان هم از دوره شیرخوارگی در نقش علی اصغر و سپس قاسم و دو طفلان مسلم تعزیه خوانی میکنند و در جوانی بر سر اینکه کدامشان نقش علی اکبر را بازی کند یا کدامشان از سکینه خواستگاری کند یا کدامشان طبل و سنج بزند و یا زیر علامت برود با هم دعوا میکنند؛ سر پیری هم دنبال گوش مفتی میگردند تا از حماسه های خیالی اشان رجز بخوانند و عکسهای یادگاری اشان را ورق بزنند. عاقبت هم کارشان به این میکشد که هریک تکیه خودش را علم کند و با چای پخش کردن و شربت نذر کردن و جارو کشیدن احساس اخلاص میکنند و خود را در حماسه کربلا و نبرد با شمر و حرمله شریک میپندارند

 

پی نوشت دو

 من که مفصل داستان آشنایی و ارتباطم با اینها را توضیح دادم؛ عاقبت هم بچه طرف چرت و پرت سرهم کرده است. با توجه به روحیات منحطی هم که از این جماعت میشناسم تا دم مرگ همین مسخره بازی ها را دارند. از آنجا که هیچ نمی پسندم که مثل این الدنگ زندگی ام را به بطالت بگذرانم و مثل باباش پیر شوم به این امید که این بازی های احمقانه را تمام کنند به صراحت میگویم که سگ شاشید تو اون نام ننگین تون که رأی آری به خمینی دادید. سگ شاشید تو اون نام ننگین تون که در چارچوب جمهوری اسلامی خواستار بمب اتم شدید. سگ شاشید تو اون نام ننگین تون که در حمایت از فعالیتهای هسته ای جمهوری اسلامی زرت و زرت بیانیه آبدوغ خیاری در میکردید. سگ شاشید تو اون نام ننگین تون که ماله کش قاسم سلیمانی هستید. سگ شاشید تو همه دسته ها و همه فرقه هاتون که همه تون درباره همه چیز نظرتون یکی هست و هیچ فرقی با هم نداره و همیشه همسو با جمهوری اسلامی هست اما همدیگه رو منسوب به وزارت اطلاعات میکنید

 

همچنین برای خوارمادر همه سروران و ته-وران اتان که بی آنکه بشناسم اشان آمدند و در وبلاگ من کامنت گذاشتن و حزب شخمی اتان را به من معرفی کردند آرزوی حجله بخت میکنم. برای نوامیس همه سروران و ته-ورانتان که علیرغم همه انتقادات و مخالفتهایم پافشارانه بیضه نوازی میکردند تا در محفل شخمی اتان شرکت کنم آرزوی حجله بخت میکنم که بعد از عمری که از من به هدر داده اند بچه طرف گفته از نام آنها اعتبار خریده ام! پفیوز! همچنین برای همه جوجه ته-ورانی که در همه این سالها از بیانیه ها و مواضعی دفاع میکردند که خود هیچ نقشی در تصویبش نداشتند و گاه حتی عمرشان قد نمیداده آرزوی سگ سپوزی دارم. الان خیالم راحت است که اگر کسی مثل بچه شهریاری جایی بگوید که من فحاشی کرده ام بیراه نبوده است

 

پی نوشت سه

ناچارم چند تن را هم با نام یاد کنم تا پیشاپیش از تکرار این مسخره بازی ها در آینده جلوگیری کرده باشم

 

فرد بیسواد و دیوثی و زیر دیپلمی به نام بیژن جانفشان که هم دزدی کرده است و هم مادرقحبگی. سال 89 برای برپایی سایتی من دویست هزار تومان هزینه کردم که این الدنگ بابتش در عوض سیصد هزار تومان از خانم زهرا صفارپور یواشکی گرفت ولی به من هیچ پرداخت نکرد و زد به جیب. صدایش را هم درنیاورد تا اینکه بعدتر لو رفت. من درباره این موضوع تا کنونی هیچ نگفته بودم، اما چندی پیش فهمیدم که مادرقحبگی شگفت آوری هم به خرج داده است! روی همان سایت مطلب احمقانه ای در وصف خود نوشته بود و فحش بار دسته ای دیگر کرده بود. مطلب آنقدر سخیف بود که من حتی بخش عمده ای از آن را حذف کردم، اما باز هم بسیار زننده بود. گویا با پست فطرتی ذاتی اش مطلب را به من نسبت داده است! عجب مادرقحبه ای! با آن حجمی که از زمین و زمان اشغال کرده جربزه به عهده گرفتن مطلبی که خودش نوشته است را ندارد! درصورتیکه من هرچه مینویسم با نام خودم هست. همانطور که اینجا به صراحت میگویم سگ خودش و خوارمادرش را گایید

b1.JPGb2.JPGb3.JPGb4.JPG

 

 

 

 

 

b5.JPGb6.JPG

 

 

 

 

 

دیوث دیگری به نام علیرضا بوربور. من این لندهور را یکی دو بار بیشتر ندیده بودم. بعد هم سرگرم زن و بچه و زندگی شخصی اش شده بود. سال 91 از فیسبوک و بعد تلفنی با من تماس گرفت و روزهای متعددی ساعتهای بسیاری از وقت مرا با دفاع از بشار اسد تلف کرد. یک تابلوی نقاشی از نقش رستم هم به من سفارش داد که به قیمت هفتصد هزار تومان توافق کردیم. روال من همیشه این بود که نیمی از مبلغ را پیش از شروع کار میگرفتم و نیمی دیگر را هنگام تحویل تابلو. اما با این دیوث قرار گذاشتیم که سیصد هزار تومان هنگام تحویل تابلو بپردازد و چهارصد هزار تومان باقیمانده را طی دو ماه در دو قسط دویست هزار تومانی پرداخت کند. سیصد هزار تومان اول را داد اما برای چهارصد هزار تومان باقیمانده شش ماه بازی درآورد و عاقبت صد هزار تومانش را نداد. از همینجا برای خودش و زن و بچه اش آرزوی سگ سپوزی دارم

17032012209.jpg

 

 

الدنگ دیگری به نام علی موسوی. این مفلوک به شش سال و نیم زندان و 74 ضربه شلاق محکوم شده بود، اما چون پرونده اش مربوط به پیش از ارتباط و آشنایی اش با پان ایرانیستها بود و کسی از دلیل محکومیت و محتوای پرونده اش خبر نداشت هیچکس از پان ایرانیستها توجهی به حکم او نمیکرد. من در حد بضاعتم که همین وبلاگ بود و بس مطلبی در همدلی و حمایتش نوشتم. از من بسیار سپاسگزاری کرد و گفت مطلب در گروههای ایمیلی دانشجویی بسیار نشر پیدا کرده تا جایی که همدانشگاهی های قدیمی اش حتی در بوشهر باخبر شده اند. بعد پان ایرانیستها و مشخصاً آقای منوچهر یزدی و خانم زهرا صفارپور گویا در تماس با وزارت اطلاعات پادرمیانی کرده بودند و حکم دادگاه ختم بخیر شده بود که اتفاقاً به همین مناسبت یک جعبه شیرینی هم گرفت. سال 92 که پست زیر را در فیسبوکم نوشتم، بی آنکه به این الدنگ ربطی داشته باشد برای جبران لطفی که آقای یزدی و خانم صفارپور در حقش کرده بودند کامنتهای بی ربطی برایم نوشت و یک صبح تا شب به موبایل من پیامک فحش میفرستاد که من پاسخ ناسزاهایش را ندادم. در عوض همینجا برای خودش و زن و بچه اش آرزوی سگ سپوزی دارم

mus.JPG

The comments are closed.