Ok

By continuing your visit to this site, you accept the use of cookies. These ensure the smooth running of our services. Learn more.

Sassan

3451993408.jpg

مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

 

حمزه بهمن آبادی

کارشناس مهندسی شیمی / گرایش طراحی فرآیندهای صنایع نفت،  از دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب

دانشجوی دانشگاه هنرهای کاربردی وین

https://www.sassanbahman.com

 

درباره نام من

سال 83 که این وبلاگ را براه انداختم، بدون نام و مشخصات حقیقی مینوشتم؛ تنها برای پاسخ دادن به کامنتهای مخاطبان از یک نام مستعار وبلاگی که ربطی به مشخصات حقیقی ام نداشته باشد - ساسان - استفاده میکردم. کم کم که با برخی از مخاطبان و دیگر وبلاگنویس های هم اندیش ارتباطات بیشتری شکل گرفت، همگی با اینکه همدیگر را با مشخصات اصلی میشناختیم اما در جمع کوچک خودمان با نام وبلاگی امان شناخته میشدیم. از بایگانی قدیمی وبلاگم که مربوط به دور اول وبلاگنویسی ام از آذر 83 تا خرداد 87 می باشد مشخص است که خودم را معرفی نمیکردم. تا اینکه عاشورای 88، یکسال و نیم پس از آنکه وبلاگنویسی را به کلی کنار گذاشته بودم، بازداشت شدم و خبر بازداشتم بی آنکه خودم بدانم با نام «ساسان بهمن آبادی» بطور گسترده ای منتشر شد؛ در صورتی که حتی در مدت بازداشت، در میان دیگر بازداشتی های عاشورای 88 در اندرزگاه 7 زندان اوین هم با نام خودم - حمزه - شناخته میشدم

1248609851.jpg

 سایتهای مربوط به رخدادهای آن هنگام دیگر در دسترس نیست اما هنوز میتوان ردی از آنها یافت

 

بعدها که در مهر ماه سال 89 وارد فیسبوک شدم، با توجه به اینکه همزمان با اوج فعالیتهای سیاسی ام بود، برای مشخص شدن اینکه نویسنده این وبلاگ و فرد بازداشت شده و صاحب پروفایل فیسبوک همگی یک نفر هستند از همین نام استفاده کردم. در حالیکه پیش از آن توسط دیگرانی که هیچ نمیشناسم در اینترنت با نام ساسان بهمن آبادی معرفی شده بودم. البته بیگمان تصور شده که در اینصورت بیشتر به حفظ جان من کمک می شود که از این بابت سپاسگزار هستم

2959891738.jpg

 تاریخ ورودم به فیسبوک مدتها پس از آنکه  بطور گسترده در اینترنت با عکس و مشخصات معرفی شده بودم

 

حتی ورودم به فیسبوک علیرغم میل خودم و با پافشاری دیگران بود. چرا که وبلاگم به اندازه دلخواه مورد توجه بود و نیازی به فضای دیگری نداشتم. به ویژه که فضاهایی به مانند فیسبوک بیشتر شبکه های اجتماعی و ارتباطی هستند تا محیطی برای فعالیتهای جدی تر و من هم اصلاً اهل ارتباطات اجتماعی نیستم، چه رسد با افراد ناشناس در اینترنت! به هر روی اگر به خواست من بود از اول چنین نمیشد و امروز هم از این بابت بیشتر متأسفم؛ به ویژه که آخر همه کوروش بازیها به قاسم سلیمانی ختم شد که در یادداشتی توضیح داده ام. با این حال هرکس بیرون از فضای مجازی با من آشنا شده است من را با نام رسمی ام میشناسد و البته خیلی ها حتی در فضای مجازی. در همان فیسبوک هم عمدتاً ارتباطم با کسانی بود که بیرون از فیسبوک میشناختم و به ندرت پیش می آمد افراد ناشناس را بپذیرم

3921802611.jpg

Rahe Doshvare Azadi.pdf 

گزارش رخدادهای 88 در فایل پی.دی.اف. بالا گردآوری شده که در صفحه 96 به بازداشت من اشاره شده است

 

 در هر صورت جدا از وبلاگنویسی و فعالیتهای سیاسی، من در ایران به مانند همه هم سن و سالانم از کودکی در کوچه فوتبال بازی کرده ام، در دانشگاه تحصیل کرده ام، دوره های زبان انگلیسی و آلمانی را گذرانده ام، دوره سربازی را سپری کرده ام، به عنوان مهندس اشتغال تخصصی داشته ام، دوره های هنری را گذرانده ام و یک زندگی روزمره متعارف و پرتلاش و نسبتاً موفقی داشته ام و همه جا با نام رسمی ام شناخته میشدم. دوران آموزش عمومی پیش از دانشگاه نیز همیشه از نظر تحصیلی از موفق ترین دانش آموزان مدرسه بوده ام و برای همه همدوره ای هایم با نام رسمی و وجهه مثبتی شناخته شده هستم. وبلاگنویسی جزیی ترین و کمرنگ ترین جنبه زندگی من بود که هیچکس از اطرافیانم از آن باخبر نبود و تصور آن را هم نمیکرد. بازتاب گسترده خبر بازداشتم در روز عاشورای 88 این کمرنگ ترین جنبه زندگی ام را به ناگاه به پررنگ ترین وجهه و یک نام مستعار وبلاگی را به نامی برای معرفی من بدل کرد که مایه شگفتی همه آشنایانم بود. اگرنه تا پیش از آن من با نام حمزه بهمن آبادی به عنوان فردی علاقمند به تحصیلات دانشگاهی و مطالعات جانبی و شیفته نقاشی شناخته میشدم و هرگز تصور نمیشد کسی که در زندگی روزمره به کم صحبتی، آرامی و رفتار معقول و احترام اجتماعی شناخته میشود در چنان سطحی فعالیت سیاسی بی باکانه داشته باشد

1124488537.jpg

فروردین 87 آخرین باری است که به کامنتی پاسخ داده ام و دیگر قصد نوشتن نداشتم
ساسان را هم به لایتن با دابل «اس» می نوشتم که در مشخصات پاسپورتی هیچکس چنین ثبت نمیشود

 

با از دست رفتن مجال مغتنم برای تغییر به مطلوب ساختار سیاسی ایران در فاصله سالهای 90 تا 92 وبلاگنویسی دوباره به یک جنبه جزیی و کمرنگ در زندگی من بدل شد و جنبه های مهم زندگی ام به ویژه هنر دوباره در اولیت اصلی قرار گرفت تا جایی که امروز در وین به عنوان یک آرتیست شناخته میشوم؛ هرچند که برخلاف گذشته، امروز دیگر پیشینه سیاسی ام به عنوان بخشی از شخصیت ام در نظر گرفته میشود که البته از این بابت خوشحالم اما به تبع آن یک نام مستعار هم به هر ترتیب همراه من است. به ویژه که به دلیل انتشار کارهای هنری سیاسی ام، شناختی که از من به عنوان آرتیست در اتریش شکل گرفته است با همین نام است و منطقی نیست که این نیمچه شناختی که به سختی پدید آمده است بخاطر مسأله پیش پا افتاده ای در حد یک نام مستعار از میان برود

11573315.jpg

 پوستر مربوط به نمایشگاهی که با موضوع برجام در وین برگزار کردم

 

فعالیتهای هنری اخیر من مبتنی بر تحلیلها و مواضع سیاسی گذشته ام - از جمله درباره پرونده هسته ای و برجام - بوده است و به ناگزیر می بایست با نامی در اینترنت منتشر میکردم که ارتباطشان با پیشینه سیاسی ام روشن شود و به تبع آن در محافل هنری اتریش هم با همین نام شناخته شده ام. اگر نه تا اوایل سال 87 و پیش از این داستانها، بکار بردن نام «ساسان» در وبلاگم در حد نام «افنبرگ» بود که در سایت کانون هواداران بایرن مونیخ بکار می بردم و آن زمان که برای پاسخ دادن به کامنتهای وبلاگم یک نام مستعار در نظر گرفتم هرگز گمان نمیکردم که قرار است کار به اینجاها بکشد

1384740765.jpg

 گزارش شبکه سراسری ایالت بورگنلند اتریش در سال 2019 از نمایشگاه نقاشی های من

 

همانگونه که امروز هم بسیاری از کاربران فضای مجازی در پلتفرمهای مختلف از نامهای مستعار استفاده میکنند و این موضوع تنها منحصر به کاربران سیاسی جهت رعایت مسایل امنیتی و مصون ماندن از مخاطرات نیست، بلکه بسیاری بنا به دلایل گوناگون مایل نیستند که با هویت حقیقی در شبکه های مجازی معرفی شوند و این تنها مربوط به شرایط ایران هم نیست.  حال آنکه من یک وبلاگنویس جدی سیاسی بودم که درباره مهمترین سیاستهای جمهوری اسلامی، یعنی پرونده هسته ای می نوشتم. آنهم در زمانی که فضای وبلاگنویسی در قبضه 2خردادی ها بود و وبلاگی به مانند وبلاگ من به شدت متفاوت، به شدت منتقد و از همین رو به شدت مورد توجه بود. در هر صورت اگر هر نام مستعار دیگری هم برای وبلاگنویسی اختیار میکردم امروز تبدیل به نامی برای معرفی من شده بود. مگر آنکه از ابتدا با هویت اصلی ام می نوشتم که احتمالاً در آن صورت امروز چه بسا اصلاً زنده نبودم که بخواهم نامی داشته باشم. حتی همین امروز صفحه ای فوتبالی به زبان آلمانی دارم که هویتم را معرفی نمیکنم. آنهم نه بخاطر مسایل امنیتی، بلکه دلیلی ندارد که برای پیگیری علاقمندی های فوتبالی ام در یک صفحه اینترنتی الزاماً مشخصاتم را هم اعلام کنم

432899621.JPG

تصویر وبلاگ یکی از دوستان 2خردادی ام در فردای انتخابات 84 و اشاره اش به من و وبلاگم

 

تصویر بالا مربوط به وبلاگ یکی از هم دانشگاهی 2خردادی من در فردای انتخابات ریاست جمهوری 84 می باشد که از قضا پس از نوشتن این یادداشت برای درس خواندن به خانه ما آمد تا برای امتحان مهمی آماده شویم و از قضا از نتیجه انتخابات معده درد گرفته بود! و از قضا امروز یکی از ارشدترین مدیران یکی از مهمترین خبرگزاری های نظام است. آن زمان هم در روزنامه شرق می نوشت و بخاطر اطلاعات و مطالعاتم به من هم پیشنهاد میداد که برای صفحات فرهنگی و تاریخی روزنامه شرق مطالبی آماده کنم تا هم نامم مطرح شود و هم دستمزد دریافت کنم که البته همکاری با نشریات حکومتی - به ویژه 2خردادی - را در شأن خود نمی دیدم. از این یادداشت که اشاره ای هم به من دارد چند نکته مهم قابل برداشت است: یکی اینکه من با توجه به گرایش سیاسی ام به ناچار با هویت ناشناس می نوشته ام و بالطبع می بایست نام مستعاری بجز مشخصات حقیقی ام اختیار میکردم، دوم اینکه به عنوان یک وبلاگنویس شاهنشاهی شناخته میشدم، سوم اینکه جدا از وبلاگنویسی اقدامات اعتراضی دیگری هم انجام میداده ام و چهارم اینکه از انتخاب شدن دکتر احمدی نژاد به ریاست جمهوری بسی خوشحال بوده ام. اشاره اش هم به «مرده ریگ سلطنت» مربوط است به سرمقاله ای که سال 83 محمد قوچانی با همین عنوان در روزنامه شرق نوشته بود و یادداشتی که من همان زمان - پیش از شروع وبلاگنویسی - در نقدش نوشته بودم و به شرق پست کرده بودم. نکته حاشیه ای بامزه اینکه با یکی از همان دوستانی که در بند پنجم یادداشت اش نوشته است در خلال تبلیغات انتخاباتی آشنا شد و بعد هم به سنت مألوف 2خردادی ها با هم ازدواج کردند که البته من هم دعوت بودم و از قضا تنها کسی که رقصید و از داماد شاباش گرفت خودم بودم

 

من و وبلاگ نویسی

3774319062.jpg

از کودکی علاقه زیادی به خواندن کتاب و انواع نشریات داشتم. از دوره نوجوانی و بعد جوانی کیوسک روزنامه فروشی ها هر روز تکراری بود. مدام عکسهای جور واجور خاتمی و اخبار هوادارانش. انگار کسی مثل من در آن جامعه نبود. در نتیجه به وبلاگ نویسی روی آوردم تا هم دیدگاههایم را بازگو کنم و هم شاید بتوانم هم اندیشانی پیدا کنم. خیلی زود هم به هر دو هدفم رسیدم و وبلاگم هم مورد توجه رسانه های سیاسی قرار گرفت و هم در سایتهای ملی - میهنی پیوند شد

3989076167.jpg

 اشاره رادیو فردا به یادداشت وبلاگ من مربوط به سال 85، فایل شنیداری برنامه روی ساوندکلاود
لینک مطلب در بایگانی قدیمی وبلاگم همچنان درسترس است

3195455175.jpg

 وبلاگ من در اغلب سایتهای هم اندیش پیوند شده بود

 

بعد هم کم کم انگیزه ام برای وبلاگنویسی کمرنگ شد، چرا که هم به اندازه دلخواه دیدگاههایم را بیان کرده بودم، هم دوستان هم اندیشی پیدا کرده بودم که با هم در ارتباط بودیم، هم فضا با دوران شوم 2خرداد خیلی فرق کرده بود و آن خفقان و تک صدایی به کلی شکسته بود و  از همه مهمترین خود دکتر احمدی نژاد مواضعی را طرح میکرد که درست مطابق با دیدگاههای من بود. درنتیجه اوایل سال 87 همین وبلاگنویسی را هم کنار گذاشتم. به ویژه که با پایان دوره دانشجویی و بعد سربازی، از اوایل سال 87 به عنوان مهندس شیمی در یکی از شرکتهای نامدار تولید محصولات شوینده شغل تخصصی داشتم و در کنار آن تمرین و آموزش نقاشی را هم با جدیت دنبال میکردم و دیگر وقتی برای جنبه های فرعی مثل وبلاگنویسی نداشتم. بایگانی قدیمی وبلاگم از سال 83 تا خرداد 87 را شامل میشود که به عنوان مناسبتی برای یادداشت پایانی، سوم خرداد و آزادسازی خرمشهر را در نظر گرفته بودم. درست به همین ترتیبی که اوایل سال 87 بنا به نظر شخصی تصمیم گرفتم به وبلاگنویسی پایان دهم، بعدها در آبان 91 هم تصمیم گرفتم از پان ایرانیستها کناره گیری کنم و بعد در شب اجرایی شدن برجام در دی ماه 94 پرداختن به امور سیاسی را کنار گذاشتم و بعد از آن به این جمعبندی رسیدم که از پیگیری مسایل مربوط به ایران - حتی در حد یک باشگاه فوتبال - به کلی چشم پوشی کنم و یا حتی نوروز و شب یلدا را هم جشن نگیرم. چرا که برنامه من برای زندگی از آغاز در حیطه دیگری تنظیم شده بود و فعالیتهای جانبی را تنها برای مقاطع زمانی محدود در نظر میگرفتم

2557405042.jpg

با پایان یافتن دوره سربازی در اسفند 86 وبلاگنویسی را هم کنار گذاشتم تا روی اشتغال و تخصصم متمرکز باشم
اتفاقاً داستان
یادداشت بالا هم در پادگان رخ داد و فرد یادشده برای موضوعی به پادگان ما مراجعه کرده بود

 

با ادامه دار شدن اعتراضات 88 و بخاطر نگرانی از تصاحب کشور بدست ارتجاع سبز، با توجه به ارتباطاتی که به واسطه پیشینه وبلاگنویسی ام پیدا کرده بودم از اواخر آذر ماه 88 دوباره و اینبار جدی تر از پیش شروع به فعالیت کردم تا فضای پس از ناآرامی ها را به سمت حمایت از شاهزاده رضا پهلوی سوق دهیم، که چند روز بعدش - عاشورا - بازداشت شدم و برای کاستن از بار مخاطرات، همه نوشته هایم توسط دوستانم از روی وبلاگ حذف شد و اکنون تنها در آرشیو اینترنت قابل مشاهده است و ویرایش آن حتی در اختیار خودم هم نیست. دور دوم فعالیتهایم برخلاف دور اول تنها برای ابراز نظر نبود، بلکه مبتنی بر برنامه ریزی برای یک کنش سیاسی جهت رسیدن به یک هدف مشخص سیاسی بود. در نتیجه روی صحبتم مخاطب عام نمی توانست باشد و به تبع آن وبلاگنویسی چندان موضوعیت نداشت، بلکه تلاشها و تحلیلها و مباحثات مورد نظرم بیشتر در درون گروه هدف صورت میگرفت. به همین جهت با اینکه از آذرماه 88 جدی تر از پیش فعال شده بودم، اما تا مهرماه 89 وبلاگنویسی را از سر نگرفته بودم. در این فاصله اگر یادداشتی هم برای انتشار مینوستم در سایت و یا نشریه داخلی پان ایرانیستها (حاکمیت ملت) چاپ میشد. بعد هم که دوباره وبلاگنویسی را پی گرفتم، هیچ اشاره ای به مباحثات عمده درون گروهی نمیکردم، چرا که برای به ثمر رسیدن تلاشها به ناچار می بایست تا لحظه واپسین در سکوت پیش میرفتیم. دور دوم وبلاگنویسی ام که از مهرماه 89 تا فروردین 92 را شامل میشود، تنها نشانه ای بود مبنی بر فعالیتها و ارتباطاتم. از همین رو اینبار بر خلاف دور اول وبلاگنویسی ام، تصاویر خودم را هم روی وبلاگ میفرستادم و یادداشتهایم را با نام کامل منتشر میکردم

2182900184.jpg

 تابستان 87 به عنوان مهندس شیمی در یکی از شرکتهای پرآوازه تولید مواد شوینده مشغول به کار شده بودم

 

بعد از فروردین 92 با آنکه همچنان وبلاگ را برپا نگاه داشتم، اما چندان نمی نوشتم؛ چون دیگر نه انگیزه های دور اول وبلاگنویسی ام را داشتم و نه هدفهای دور دوم را. دور سوم وبلاگنویسی ام در واقع از مذاکرات منتج به برجام شروع میشود که بیشتر معطوف به بررسی تحلیلها و یادداشتهای پیشینم درباره پرونده هسته ای و سنجش آن با برجام و پسابرجام است و با یادداشتی که پس از سرنگونی هواپیمای اوکراینی نوشتم پایان می یابد و گمان نکنم که دوباره بنویسم

 

من و سیاست

4089462897.jpg

 علاقه من از کودکی معطوف به تحصیلات بود و همچنین نقاشی. از آنجا که ایران با مقوله نقاشی به کلی بیگانه است، علیرغم اشتیاق بی اندازه ام الگویی در زمینه هنر نداشتم و جدا از نقاشی های ذهنی خودم، تنها از روی کاریکاتورهای «گل آقا» نقاشی میکردم. در عوض از همان کودکی به شدت تحت تأثیر سریال بوعلی سینا (تولید 1364) قرار گرفتم اما هرگز تصور نمیکردم که مثل بخش پایانی این سریال من هم زندان رفتن را تجربه کنم! از شدت علاقه به خواندن و نوشتن، پیش از سن مدرسه پای برنامه های نهضت سوادآموزی تلویزیون مینشستم و سرمشق مینوشتم. هر چه را که می توانستم میخواندم. اطلسهای گیتی شناسی، سری کتابهای «به من بگو چرا؟»، درباره ستاره شناسی، مجله دانستنی ها و دانشمند، دایره المعارف دانشمندان، همچنین نشریات سروش و نیز در زمینه تاریخ. آینده ای که برای خودم متصور بودم آینده دانشمندان بود و البته اینکه باید بتوانم به خوبی هم نقاشی کنم

921189313.jpg

به شدت تحت تأثیر این سریال بودم. مدام تکرار میکرد: بوعلی عمر دراز ندارد، باید بسیار بخواند و بنویسد
این کتاب هم تصور مرا از سختکوشی او در دانش اندوزی کامل کرد

 

سیاست موضوعی بود که در روزنامه های بدچاپ با تصاویر آخوند و نیز برنامه های تلویزیونی کسل کننده با افراد بدتیپ و بدلهجه طرح میشد و هرگز توجه مرا جلب نمیکرد. اوجش 2 خرداد بود که یکسری آخوند و آن زواره ای مفلوک دور هم مثلاً مناظره میکردند. حتی وقتی به وبلاگ نویسی روی آوردم  هدفم تنها بازگو کردن دیدگاههایم بود که در هیچ جایی از آن جامعه بازگو نمیشد و اگرچه تحلیلهای مرتب و دقیقی به ویژه درباره ماجرای هسته ای مینوشتم و یا درباره حق پنجاه درصدی در دریای مازندران حساسیتهای پیگیرانه ای داشتم، اما اینها را به حساب یک وظیفه عادی شهروندی میگذاشتم و نه فعالیت سیاسی. برنامه من برای زندگی بر پایه تحصیلات مهندسی و علاقه ام به نقاشی طراحی شده بود

901138390.jpg

 ماجرای انتقاد من به روزنامه اعتماد در سال 86 که پیشنهاد شد مقاله ای از من در این روزنامه چاپ شود که نپذیرفتم

 

برای نمونه وقتی سال 86 روزنامه اعتماد پیشنهاد داد تا نوشتاری از من در پاسخ به سرمقاله اش چاپ شود نپذیرفتم. چرا که هدفم از فعالیتهایم تنها ابراز دیدگاههایم به عنوان یک شهروند بود و نه ژست آبدوغ خیاری با چاپ مقاله در نشریات. اساساً چاپ مطلب در روزنامه های حکومتی را در شأن خود نمیدانستم؛ یا وقتی همان سال 86 سیاوش اردلان از رادیو بی.بی.سی. تماس گرفت تا در میزگردی با حضور تورج اتابکی شرکت کنم با بی میلی پذیرفتم و رویهم رفته بجز بیان دیدگاههایم که در همین وبلاگم میسر بود هدف و انگیزه دیگری نداشتم که حضور در رسانه ها برایم جذابیتی داشته باشد

1760187997.jpg

 برنامه بی.بی.سی. درباره رژیم حقوقی دریای مازندران با حضور من و تورج اتابکی مربوط با سال 86 روی ساوندکلاود

 

اواخر آذرماه سال 88 با یک ایده مشخص و زمانبندی شده تصمیم به فعالیت سیاسی گرفتم. فعالیت سیاسی به معنی رسیدن به یک هدف سیاسی مشخص از طریق یکسری برنامه های مرحله بندی شده در یک بازه زمانی مشخص. با وجود آنکه در انتخابات 88 جزو تحریمی ها بودم، اما از نتیجه انتخابات بسیار خوشحال بودم و اگر نظارت استصوابی نبود خودم قطعاً به دکتر احمدی نژاد رأی میدادم و به تبلیغات به سود دکتر بسنده نمیکردم. پس از ناآرامی های ارتجاع سبز هم مشتاق بودم که به شدت سرکوب شوند و خاتمی اعدام شود و خلاص شویم. با ادامه دار شدن اعتراضات نگران آن شدم که مبادا ارتجاع سبز کشور را قبضه کند. در نتیجه چاره را در آن دیدم که عنان اعتراضات را از کنترل ارتجاع سبز خارج کنیم؛ با توجه به اینکه ارتجاع سبز با شکست خفت بار انتخاباتی قدرت سیاسی را باخته بود، بر آن شدم تا با طراحی برنامه ریزی شده قدرت اعتراضی را هم از خس و خاشاک خیابانی اشان برباییم. آذر ماه 88 که تصمیم به فعالیت جدی سیاسی گرفتم مهندس جوانی بودم که در زمینه تخصصم در کارخانه معتبری مشغول به کار بودم و با توجه به سپری شدن دوره سربازی مشکلی برای برنامه ریزی جهت خروج از کشور هم نداشتم. یک سال و نیم هم بود که حتی وبلاگنویسی را کنار گذاشته بودم. از نتیجه انتخابات هم بینهایت شادمان بودم. اگر احساس مسئولیت اجتماعی نمیکردم دلیلی برای چنین ریسکی نداشتم؛ چرا که یا به عنوان یک مهندس زندگی شخصی ام را میگذراندم و یا می توانستم برای مهاجرت به هر نقطه از جهان برنامه ریزی کنم

2842812104.jpg

 یادداشت من درباره پرونده هسته ای مربوط به اسفند سال 1384

 

از نگاه من دکتر احمدی نژاد کاری را شروع کرده بود که ما باید تمام میکردیم، وگرنه کشور دست 2خردادی ها می افتاد و آینده همه به تباهی میکشید! از دید من تنها راه نجات ایران این بود که در کشاکش ماجرای هسته ای اقدام به براندازی کنیم، چرا که سرنوشت پرونده هسته ای در چارچوب رژیم سرنوشتی جز شکست همه جانبه نمی توانست داشته باشد. یا با سر کشیدن جام زهر حقوق ملی بر باد می رفت و یا کار به حمله نظامی بیگانه میکشید. عاقبت هم دیدیم که هیاهوی هسته ای به خرانه های برجام انجامید. با توجه به پرتگاه هولناکی که جمهوری اسلامی با جاه طلبی های هسته ایش پیش پای کشور گذاشته بود تنها چاره را در این دیدم که یک موج اعتراضی  در حمایت از شاهزاده رضا پهلوی ایجاد شود و برای این منظور به عنوان قدم اول به پان ایرانیست ها پیوستم تا آنها را با خود همسو کنم که البته شکست خوردم و آبان 91 کناره گیری کردم. یکم آذر ماه 91 برای کنفرانس اروپایی حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) پیشنهادی فرستادم که متن آن در قالب پی.دی.اف. از لینک زیر قابل دریافت می باشد
Confrence.pdf

 

دی ماه 91 در نشست اینترنتی حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) توضیح دادم که چرا نسبت به آینده ایران دیگر جای خوشبینی باقی نمانده است که متن صحبتهایم در این لینک در دسترس می باشد. با اجرایی شدن تحریمهای نفتی و بانکی آمریکا و اتحادیه اروپا در سال 91 و بی عملی ایرانیان در بهره گیری از فرصت مغتنم برای تغییر به مطلوب ساختار سیاسی کشور، چشم انداز پیش روی ایران را مطابق با این ابیات مولوی میدیدم

 

چه دانستم که گردابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

 

با توجه به آنکه نام مستعار وبلاگی ام - ساسان - دیگر تبدیل به نامی برای معرفی حقیقی ام شده بود، در این دو مورد ارتباط با حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) از دو نام مستعار دیگر (گستهم و نیشتر) استفاده کردم. پس از آن دیگر عملاً هیچ اقدامی که مبتنی بر فعالیت مشخص سیاسی باشد نداشتم. مناسب ترین مجال برای تغییر به مطلوب ساختار سیاسی بازه زمانی 90 تا 92 بود که به باد رفت و همانگونه که گمان میکردم از 92 کشور لقمه چپ اصلاحچیان شد و روزگار ایران به سیاهی امروز نشست. فعالیت سیاسی من محدود به بازه زمانی اواخر آذر 88 تا آبان 91 هست که درست چند روز پس از شروعش بازداشت شدم و تا پایان این مدت بدون هیچ حکم قانونی ممنوع الخروج بودم. دیدگاههای انتقادی و اعتراضی ام پیش و پس از این بازه سه ساله یک حق متعارف شهروندی است که هرگز ناظر بر فعالیت برنامه ریزی شده برای رسیدن به یک هدف سیاسی نمی باشد. بعد از برجام هم با توجه به اینکه دیگر راهکاری برای جلوگیری از زوال قطعی و توأمان جمهوری اسلامی و ایران نداشتم مشخصاً از فعالیتهای سیاسی اعلام بازنشستگی کردم

 

اساساً اگر ارتجاع سبز در سال 88 به موقع سرکوب شده بود، هرگز آذرماه آن سال تصمیم به فعالیت سیاسی نمی گرفتم و به پان ایرانیستها نمی پیوستم. نهایت در سال 90 یا 91 با توجه به پیامدهای نگران کننده تحریمهای نفتی و بانکی، در تماس با پان ایرانیستها دیدگاهشان را درباره همراهی با شاهزاده و پشتیبانی از ایده شورای ملی جویا می شدم و اگر چنین تصمیم داشتند، من هم حمایت میکردم و یا رسماً به جمعشان می پیوستم؛ که البته احتمالاً پیش از آن از ایران خارج شده بودم و فعالیت من به وبلاگنویسی در بازه آذرماه 83 تا پایان سال 86 منحصر شده بود. همچنین تا آن زمان نابسامانی و پراکندگی پان ایرانیستها هم چنان آشکار شده بود که به ارتباط با آنها  هرگز فکر نمیکردم! در حقیقت ناتوانی حکومت در سرکوب ارتجاع سبز تنها عاملی بود که باعث شد یک سال و نیم پس از کنار گذاشتن وبلاگنویسی، برخلاف میلم تصمیم به کار سیاسی بگیرم و برخلاف میلم به پان ایرانیستها بپیوندم که از اولین آشنایی و تماس با آنها نه نقطه اشتراکی با مواضعشان داشتم و نه رغبت چندانی به ارتباط با آنها. رویهم رفته حوزه سیاست به طور کلی و محفل پان ایرانیسها به طور مشخص هیچگاه در شرایط عادی نمی توانست انتخاب من باشد

 

من و شخصیتهای سیاسی محبوبم: رضا پهلوی، احمدی نژاد

1743787205.2.jpg

دوران شوم 2 خرداد تا اندازه ای خفقان آور بود که صدایی بجز خاتمی و هوادارانش شنیده نمیشد. تنها گهگاه صدای دوری از شاهزاده رضا پهلوی از شبکه های ماهواره ای به گوش میرسید. آن صدای دور تنها دستاویزی بود که میشد برای شکستن تک صدایی همه جانبه 2 خردادی ها به کار بست. اگرنه علاقه من به شاهزاده هرگز بخاطر رؤیاهای نوستالژیک نبود. من حتی اصلاً شاهزاده را نمیشناختم، بلکه تنها از خفقان 2خردادی حاکم بر جامعه ناخرسند بودم و گرایش بعدی من به شاهزاده تنها ناشی از دیدگاههای مشترک بود. مسأله من این بود که به عنوان یک شهروند در سرونوشت جامعه تأثیری نداشتم، اگرنه موضوع من هرگز تعلق خاطر به گذشته ای که دیگر به هر تقدیر گذشته نبود. با عکس شاه و پیام شهبانو و روضه 28 مرداد که نمی توان مسائلی چون پرونده هسته ای و برجام را تحلیل کرد. سال 84 با حضور دکتر احمدی نژاد در انتخابات شرایط مؤثرتری برای تاراندن 2 خردادی ها پیش آمد؛ همیشه از رأی آن سالم خوشحال خواهم بود

1905130674.JPG

عملاً شاهزاده هم از دوره دکتر احمدی نژاد مجالی برای شنیده شدن پیدا کرد، اگرنه 2 خردادی ها بجز خودشان به کسی اجازه نفس کشیدن نمیدادند. بعدها با توجه به مواضع سیاسی شاهزاده و نیز عملکرد اجرایی دکتر به عنوان رییس جمهور و البته اقدامات انتقادی اش پس از پایان مسئولیت علاقه ام به هر دو بیشتر شد. به ویژه مخالفت هر دو آنها با جنبه های مشکوک فعالیتهای هسته ای و نیز مداخلات ایران در سوریه که در این یادداشت بیشتر توضیح داده ام: روسوفیل ها، انگلوفیل ها، روح رضاشاه

1356848632.JPG

 

من و پان ایرانیست ها 

771921283.jpg

 شهریور 86، من و محسن پزشکپور رهبر پان ایرانیستها

 

از جمله اولین کامنتهایی که در وبلاگم دریافت کردم متنهایی بود با عنوان بیانیه حزب پان ایرانیست. برای شناخت بیشتر این عبارت را جستجو کردم. سایت استاتیکی داشتند که دیگر در دسترس نیست اما در آن دو بیانیه مشترک با حزب دموکرات کردستان منتشر کرده بودند که موجب بدگمانی عمیق من شد. تا جایی که تمایلی به شناخت بیشتر نداشتم. کم کم نوچه های اینترنتی اشان تماسهای بیشتری با من گرفتند و سماجت مجدانه ای به کار بستند تا علیرغم میلم در محفل اشان در خیابان شریعتی تهران شرکت کنم. امروز روشن شده است که اینها گماشتگان وزارت اطلاعات هستند تا هر جوان مبارزی را جذب کرده و با ترفندهای احمقانه اشان به نیروهای خدوم آریایی اسلامی استحاله کنند که البته درباره من ناکام شدند

200598635.jpg

 از جمله اولین کامنتهایی که پادوهای اینترنتی پان ایرانیستها در وبلاگ من نوشتند

2199551516.jpg

 بیانیه های مشترک پان ایرانیستها با حزب دموکرات کردستان که برای فریبکاری معدومشان کرده اند

2596481312.jpg

 یادداشت من در سال 85 درباره دیدگاههای دبیرکل وقت پان ایرانیستها که نسخه ای هم به خودشان دادم

 

جدا از بدگمانی ام بخاطر بیانیه مشترکشان با حزب دموکرات کردستان، همسویی اشان با ماجراجویی های هسته ای جمهوری اسلامی اختلاف عمده ای با دیدگاههای من  داشت. به جمهوری اسلامی هم که رأی آری داده بودند، دیگر جایی برای اعتنا باقی نمی ماند، به ویژه که درباره حکومت آینده هم هیچ موضعی نداشتند و به رأی مردم موکول میکردند. از اینرو من به ندرت و گاه به گاه در محفل اشان شرکت میکردم و همواره هم اختلاف نظراتم را - از جمله مستقیم به خود پزشکپور - با صراحت بیان میکردم. هرچند که به هر روی ارتباطاتی شکل گرفته بوداما با این حال در برنامه هایشان شرکت نمیکردم که مهترین نمونه اش تجمع آبدوغ خیاری اشان جلوی سفارت امارات در سال 87 بود که درباره فرمایشی بودنش در راستای خواست جمهوری اسلامی توضیح داده ام: لجنزار آریایی اسلامی

3783487482.jpg

 بیانیه های حزب پان ایرانیست که با دیدگاه من در مخالفت با جاه طلبی های هسته ای جمهوری اسلامی مغایر بود

 

اواخر سال 88 با این هدف که موجی در پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی ایجاد کنیم به پان ایرانیستها پیوستم تا آنها را متقاعد کنم. در مرداد 90 موفق شدم حکومت پادشاهی را به عنوان موضع حزب به تصویب برسانم که متن پیشنهاد مربوطه را منتشر کرده ام. در مدت هموندی ام هم هرگز درگیر شعارهای آبدوغ خیاری اشان نبودم و ایده خودم را دنبال میکردم. از جمله اینکه پنبه حماسه خیالی اشان درباره بحرین را زدم و در نامه ای به دبیرکل اشان گوشزد کردم که حق ندارد تصمیم درست شاه را تخطئه کند و مطلبی در تأیید موضع شاه نوشتم: درایت شاه در بحرین و اقتدار ایران در خلیج فارس. بعد هم که تلاشهایم در توجیه اشان برای همسویی با شاهزاده رضا پهلوی شکست خورد از جمعشان کناره گیری کردم که گزارش تلاشهایم را منتشر کرده ام: گزارش به جمهور. بایگانی وبلاگ من از سال 83 در دسترس است و مشخص است که تا سال 89 من هیچ همسویی با پان ایرانیستها ندارم. از سال 89 هم اگر در وبلاگم به ارتباط با اینها اشاره کرده ام، باز هم با مواضع سیاسی اشان در تأیید فعالیتهای هسته ای رژیم یا حمایت از دخالتهای نظامی ایران در سوریه هیچ همسویی نداشتم، بلکه اعتراضاتم را در سه نامه جداگانه به دبیرکل، قائم مقام دبیرکل و سخنگوی محفلشان اعلام کردم. درباره مدت ارتباطم با پان ایرانیستها جزییات بیشتری در این یادداشت نوشته ام

 

من و پرونده های سیاسی

بار اول عاشورای 88 بازداشت شدم و سه هفته در اوین بسر بردم و با قرار کفالت آزاد شدم. با خیلی از بچه های بازداشتی دوست شدیم و پس از آزادی در تماس بودیم. خیلی هاشان نوروز چند ماه بعدش به راحتی به ترکیه و دبی و ارمنستان سفر کردند و بعد هم که به پرونده ها رسیدگی شد یا تبرئه شدند، یا محکومیتهای تعلیقی و جزای نقدی مختصر دریافت کردند و یا محکومیت خفیف تعزیری در حد شش ماه زندان گرفتند. اما به پرونده من رسیدگی نمیشد تا به عنوان اهرم فشار در اختیار وزارت اطلاعات باشد و با تهدید به احکام بلند مدت، فعالیتهایم کنترل شود. موضع شخصی ام هم اساساً در رویارویی با ارتجاع سبز بود و از پرینت اس.ام.اس. های چند ماهه ام روشن بود که نه تنها هیچ همسویی با ارتجاع سبز ندارم، بلکه از پیروزی دکتر احمدی نژاد خوشحال هم هستم. چند روزی هم بود که بصورت آزمایشی به پان ایرانیستها پیوسته بودم و برای وزارت اطلاعات کاملاً روشن بود که در همه مدت ناآرامی های پس از انتخابات، پان ایرانیستها هیچ موضعی در همراهی با جنبش سبز نداشته اند

147519592.jpg

 اشاره بیانیه برونمرزی حزب پان ایرانیست به اتهامات واهی برای بازداشت فعالان سیاسی در عاشورای 88

 

حتی سال 84 که انتخابات به دور دوم کشید خودم به دکتر رأی داده بودم و پس از آن هم گهگاه در وبلاگم مطالبی در حمایت از ایشان نوشته بودم. نگاهی به بایگانی قدیمی وبلاگم که از 83 تا خرداد 87 را شامل میشود به سادگی روشن میکند که آنقدر که در پشتیبانی از دکتر احمدی نژاد نوشته ام هرگز در حمایت از شاهزاده ننوشته ام. با چنین پیشینه ای چگونه ممکن بود کمترین نسبتی با ارتجاع سبز داشته باشم؟

15392759.jpg

 یادداشتی که پس از تحریم دور اول انتخابات 84 و در آستانه دور دوم انتخابات در حمایت از دکتر احمدی نژاد نوشتم

 

 از همان آغاز روی کار آمدن دکتر احمدی نژاد که همه جوره دستمایه استهزای 2خردادی ها میشد، من همواره روی عنوان دکترا و درجه دانشگاهی اش تأکید میکردم و  هنگامی که در دانشگاه عکسش بدست نوچه های خاتمی آتش زده شد یادداشت زیر را در حمایتش نوشتم و از همان زمان از او در تقابل با مثلث آخوندی رفسنجانی - خاتمی - کروبی پشتیبانی میکردم. با چنین پیشینه ای چگونه ممکن بود سال 88 یکهو با موجی که همان مثلث آخوندی  علیه دکتر به راه انداخته بودند همراهی کنم؟  با چنین پیشینه ای هیچ دادگاهی نمیتوانست مرا بخاطر همسویی با ارتجاع سبز محکوم کند. این دست پرونده سازی ها رویه معمول وزارت اطلاعات است که مهمترین رسوایی اش مربوط به متهمان ترور دانشمندان هسته ای است که چنان بلایی بر سر افراد بیگناه آورده بودند که وادار به اعترافات تلویزیونی شده بودند! البته در اینباره هم علیرغم همه مخاطرات در همان زمان یادداشتی نوشتم و ادعای وزارت اطلاعات را رد کردم. رویهم رفته عاشورای 88 مجالی برای رژیم شده بود تا هر فعال سیاسی را که میتواند به بهانه همراهی با فتنه قلع و قمع کند

3805282618.jpg

1628782476.JPG

یادداشتی که آذرماه 85 در حمایت از دکتر احمدی نژاد و کنایه به نوچه های رفسنجانی - خاتمی - کروبی نوشته بودم

 

سال 88 هم اگرچه موضع تحریم انتخابات را حفظ کردم اما تا پای صندوق رأی در تبلیغات برای دکتر حاضر بودم. در ضمن با توجه به اینکه محل کارم در شهرک صنعتی شمس آباد واقع در کیلومتر 40 اتوبان تهران - قم بود، اساساً در جریان اعتراضات پس از انتخابات در تهران نبودم که بخواهم شرکت کنم. همکارانم هم گروهی از تکنیسین های ایتالیایی از شرکت برتون بودند که برای جلوگیری از اتلاف وقت و گریز از ترافیک رفت و آمد در همان محل کارخانه اتاقهایی با امکانات مناسب (اینترنت، ماهواره، دوش، آشپزخانه) داشتیم و غذای دلخواه امان را هم سفارش میدادیم. نیمروز پنجشنبه که کار تعطیل میشد من به تهران برمیگشتم و تا جمعه شب در آتلیه سرگرم تمرین نقاشی بودم و بامداد شنبه ساعت 5:30 دوباره راهی کارخانه میشدم. آن سال کریسمس و عاشورا همزمان شده بود و با بازگشت همکاران ایتالیایی به ایتالیا برای تعطیلات کریسمس من هم به تهران برگشتم که بازداشت شدم. جالب اینکه پس از آزادی من با قرار کفالت، همکاران ایتالیایی ام هم از تعطیلات کریسمس به ایران بازگشتند و دوباره با هم به سر کار برگشتیم

3535359225.jpg

 تابستان 88، من و همکاران ایتالیایی ام فابیو و دانیله که در پایان روز کاری برای شام به شاه عبدالعظیم رفته بودیم

 

هیچ دستاویزی وجود نداشت که با چنین مواضع روشنی در حمایت از دکتر احمدی نژاد به بهانه همسویی با ارتجاع سبز در دادگاه محکوم بشوم. درنتیجه وزارت اطلاعات برای حفظ وجهه خودش هم که شده مانع از رسیدگی به پرونده ام میشد تا به تبرئه من منجر نشود و دستکم یک اهرم فشار صوری در اختیار داشته باشد. در بیانیه زیر نام برخی از پان ایرانیستهایی که پس از حوادث انتخابات 88 بازداشت شدند آمده است که تنها یک نفر به جهت شرکت در تجمعات غیرقانونی منجر به اغتشاشات آن هم تنها به 91 روز حبس محکوم شد و دیگر نامبردگان هرگز محکوم نشدند و هیچکس هم ممنوع الخروج نشد! یعنی حتی اگر حضور من در«تجمعات غیرقانونی منجر به اغتشاشات» مسجل هم میشد قاعدتاً حکمی معادل 91 روز حبس دریافت میکردم و نه 3 سال ممنوع الخروجی

3436977297.JPG

1628782476.JPG

از میان نامبردگان بیانیه بالا تنها یک نفر بخاطر شرکت در ناآرامی های 88 تنها به 91 روز حبس محکوم شد

 

به همین خاطر از آنجا که هرگز نمیتوانستند از نظر قضایی در دادگاه محکومم کنند بطور فراقانونی و با ممنوع الخروجی بی ضابطه تلافی کردند! فشار وزارت اطلاعات بر این بود که بجای نقد سیاستهای جمهوری اسلامی به مسائلی چون تجزیه طلبی بپردازم. درست همان رویه ای که همه پان ایرانیستها داشته و دارند و هرگز هم ممنوع الخروج نمیشوند. یعنی اگر من مثل بقیه پان ایرانیستها بودم هرگز ممنوع الخروج نمیشدم. اتفاقاً حاضر بودند امتیازاتی هم در اختیارم بگذارند و دستکم در یکی از نشریاتی که با این خط فکر منتشر می شدند قلم بزنم و از نوشتن درآمدی هم بدست بیاورم. ضرورتی هم نداشت که حتماً از نظام حمایت کنم، تنها کافی بود که نقد اساسی نداشته باشم

2723895668.jpg

بیانیه حزب پان ایرانیست درباره بازداشت در نمایشگاه کتاب
فایل پی.دی.اف. بیانیه
pan-ktb Sassan.pdf

 

پس از آزاد شدن، در شماره 121و120 نشریه داخلی پان ایرانیستها به نام حاکمیت ملت نوشتاری را دیدم که درست مطابق خطی بود که بازجوها از من خواسته بودند پس از آزادی در آن راستا فعالیت کنم و بازداشتم در عاشورای 88 اهرم فشاری بود تا با تهدید به محکومیت بلند مدت به چنین مسیری وادار شوم. در درجه اول مسئولان پان ایرانیست را در جریان تهدیدات وزارت اطلاعات قرار دادم و نیز یادداشتی در نقد آن مطلب نوشتم تا در شماره بعدی نشریه حاکمیت ملت منتشر شود و بدین وسیله پیام روشنی داده باشم که تسلیم چنین فشارهایی نخواهم شد. از قضا یادداشت من هنگامی چاپ شد که برای بار دوم بازدداشت شده بودم و باعث شد که بازجویی ها با این جمله آغاز شود که «گذر پوست به دباغ خونه افتاد.» متأسفانه نسخه های دیجیتال شماره های مربوطه از نشریه پان ایرانیستها را در اختیار ندارم، اما هر کس که مایل باشد با کمی پیگیری میتواند بدست آورد و اگر به دست من هم برسد همینجا بارگذاری خواهم کرد. با این حال متن یادداشت من از فایل پی.دی.اف. زیر قابل دریافت می باشد
Iranian Sunnis.pdf

 

بار دوم اردیبهشت سال 89 همراه با سه تن دیگر از پان ایرانیستها در نمایشگاه کتاب بازداشت شدم و کمتر از 20 روز در انفرادی بودم که همگی با وثیقه پنجاه میلیونی آزاد شدیم. من تنها کسی بودم که وثیقه ام از طریق خانواده ام تأمین شد و وثیقه سه نفر دیگر را مسئولان پان ایرانیست تأمین کردند. به آن پرونده هم هرگز رسیدگی نشد و برای هیچکدام امان هرگز حکمی صادر نگردید، چون به پرونده های پان ایرانیستها هرگز رسیدگی جدی نمیشود. در اصل هم هیچ تخلفی نکرده بودیم؛ این موارد از جمله اقدامات ایذایی و فرساشی حکومت برای خسته کردن و منفعل کردن افراد است و بس. اتهام مسخره ای هم که در پرونده عنوان شده بود «عضویت در حزب غیرقانونی پان ایرانیست» بود! حال آنکه مسئولان همان حزب کراوات زده راست راست میچرخیدند و نشستهای سیاسی هم برگزار میکردند. حتی خود پزشکپور هم علیرغم احضار و بازجویی یک روز زندان نرفته بود و آشکارا اعلام کرده بود که حزب پان ایرانیست در حال مبارزه براندازی نیست؛ حال آنکه در زمان بازداشت من یک عضو آزمایشی بودم که کل سابقه حزبی ام به پنج ماه نمیرسید

2035072796.jpg

 به هر روی همانگونه که از سال 88 تا اسفند 93 که ایران بودم به آن پرونده ها رسیدگی نشد، پس از آن هم عجالتاً رسیدگی نشده است، هرچند که کاملاً محتمل است در هر زمان برای رسیدگی به جریان بیفتند و جمهوری اسلامی ثابت کرده است که با کمترین بهانه ای از صدور هیچ حکمی ابایی ندارد و از این هیولا حتی اعدام بیگناهان به سادگی برمی آید. هیچکدام از این دو پرونده از اساس نمیتواند واجد محکومیت قضایی باشد. نه نسبتی با ارتجاع سبز داشتم که بخواهم تاوانش را بپردازم و نه مدت سه سال پیوستن ام من به پان ایرانیستها جرم سیاسی یا امنیتی قابل پیگردی به همراه داشت. بعد هم که هم ارتجاع سبز با نظام آشتی کرد و هم من از پان ایرانیستها کناره گیری کردم

4045941434.jpg

 پرونده سازی ها درباره من به حدی بی مورد بودکه دیگر کار به حمل تجهیزات ماهواره ای کشیده بود
نه تنها با ارتجاع سبز
  نسبتی نداشتم بلکه حتی ماهواره هم نداشتم

 

مشکل تنها این بود که من علیرغم همه مخاطرات، به عنوان یک شهروند از جمعیت ایران شجاعانه و با صراحت مخالفتم را با محوری ترین سیاستهای جمهوری اسلامی - به ویژه جاه طلبی های هسته ای و بعد جنگ در سوریه - بیان میکردم و برای این منظور نه توهینی میکردم و نه تخلفی مرتکب میشدم. مشکل وزارت اطلاعات این بود که بی آنکه اقدام مجرمانه ای مرتکب شوم با صراحت و شجاعت حمایتم را از مواضع سیاسی شاهزاده رضا پهلوی بیان میکردم. مشکل وزارت اطلاعات این بود که علیرغم همه فشارها و تهدیدها هرگز ماله آریایی - اسلامی بر مواضع نظام نمیکشدم. مشکل این بود که وزارت اطلاعات از بی پروایی من در عذاب بود اما امکان نداشت که در یک روال عادلانه دچار محکومیت قضایی شوم

421688903.jpg

3596055866.jpg

گزارش سایت جرس و هرانا درباره پرونده های سیاسی من 

 

من و خروج از کشور

جدا از تحصیلات و شغل مهندسی و نیز وبلاگ نویسی و فعالیت جدی سیاسی، از روی علاقه دوره های نقاشی و تمرین هنر را بطور جدی و منظم دنبال میکردم. تا جاییکه دیگر در ایران امکانی برای پیشرفت بیشتر نمیدیدم. در همان دورانی که شدیدترین فعالیتهای سیاسی را داشتم یک عنوان کتاب هم در زمینه هنر ترجمه کردم که با چاپ نفیس در قطع رحلی و قابدار توسط انتشارات کتاب آبان (ناشر تخصصی کتابهای هنری) منتشر شده و با قیمت نسبتاً بالایی روانه بازار گردیده و تا به امروز چند بار هم تجدید چاپ شده است

2287039145.jpg

 نه شیفته «خارج» بودم و نه بیمناک از مخاطرات مبارزه با جمهوری اسلامی. ایران سده هاست که فاقد یک سنت هنری تصویری است و امروزه زیر سایه جمهوری اسلامی حتی امکان تهیه نشریات و کتابهای عادی هنر روز ناممکن است. بازدید از نمایشگاهها و جشنواره های هنری هم که بجای خود. هنر مذهبی که در مسیحیت بصورت نقاشی تجلی پیدا کرده و نقاشی به عنوان انجیل فقرا و بی سوادان قلمداد میشده در سرزمینهای اسلامی عمدتاً در قالب خوشنویسی بروز یافته است. تحولات هنری ناشی از مدرنیته هم که در ایران به هیچ روی رخ نداده و نیز از نوآوری های هنری پس از جنگ جهانی دوم هم که رشحه ای به ایران نرسیده است. در نتیجه تصمیم به تحصیل در دانشگاه هنر وین گرفتم و درست همان روالی که اغلب جوانان ایرانی برای تحصیل در دانشگاههای خارج از کشور دنبال میکنند را طی کردم. تا میانه های سال 84 که مشغول کارشناسی مهندسی بودم، تا پایان سال 86 هم درگیر خدمت نظام وظیفه عمومی، بعد هم مدتی در زمینه صنعت و مرتبط به تحصیلاتم مشغول به کار مهندسی شدم. دی ماه 89 از دانشگاه هنر وین پذیرش گرفتم و بلافاصله دوره های مقدماتی زبان آلمانی را بطور فشرده در انجمن فرهنگی اتریش در تهران شروع کردم و با ارایه مدارک مورد نیاز به سفارت اتریش در اوایل سال 90، پس از یک پروسه تقریباً شش ماهه ویزا و اقامت دانشجویی دریافت کردم. گروهی جوان تقریباً هم سن و سال که با برنامه های مشخصی برای زندگی شخصی امان به قصد ادامه تحصیل در حال یادگیری زبان آلمانی بودیم و همزمان روال مربوط به ویزای کشور مقصد را دنبال میکردیم و بعد هم هر کدام امان رهسپار آینده امان شدیم

2921918139.jpg

 بهار سال 90 به همراه همدوره ای های زبان آلمانی در محل انجمن فرهنگی اتریش در تهران

 

تنها من بواسطه دغدغه های اجتماعی ام آبان ماه سال 90 در فرودگاه پس از ثبت مهر خروج در گذرنامه ام، بدون هیچ حکم قضایی مبنی بر ممنوع الخروجی، توسط یک فرد لباس شخصی با ارایه برگه ای با سربرگ «نهاد ریاست جمهوری» از سفرم بازماندم و برای مدت نامعلومی بطور غیرقانونی گذرنامه ام توقیف شد. چرا که به تهدیدات وزارت اطلاعات بی توجهی میکردم. شرح داستان را همان زمان در چند یادداشت نوشته ام. از جمله این نکته که حتی با بررسی مأموران اداره گذرنامه واقع در فرودگاه و نیز مأمور کنترل پاسپورت ممنوع الخروج نبودم و نامم در فهرست ممنوع الخروجی نبود. باتوجه به اینکه در آن برهه در پیوستگی تشکیلاتی با پان ایرانیستها بودم، آنها نیز از ماهها پیش از برنامه سفر دانشگاهی ام آگاه بودند و علیرغم فعالیتهای سیاسی ام، آنها نیز هیچ ممانعت قانونی برای سفرم متصور نبودند و از ممنوع الخروجی غیر قانونی ام شگفت زده بودند. آنچنان که در همان زمان و نیز پیش و پس از آن ارشدترین و قدیمی ترین مسئولان پان ایرانیست و فرزندانشان برای سفرهای خارج از کشور و بازگشت به ایران هرگز مشکلی نداشته اند. پس از ممنوع الخروجی بی ضابطه ام هم با توجه به هشدارهای تلفنی وزارت اطلاعات همگی میدانستند که موضوع نه یک حکم قانونی و تصمیم قضایی بلکه یک برخورد امنیتی است که همان زمان در نشریه داخلی پان ایرانیستها هم اشاره شده است

4138263098.JPG

2979564395.jpg

 اشاره نشریه پان ایرانیستها به ممنوع الخروجی من که ناشی از برخورد امنیتی بود و نه محکومیت قضایی از سوی دادگاه
خبر در شماره 36
نامه پان ایرانیسم

 

معاون رییس جمهور وقت هم نسبت به موضوع ابراز تأسف کرده و اشاره داشته است این مسأله ربطی به نهاد ریاست جمهوری نداشته است. یعنی قدرتی بدون هیچ حکم قضایی قانونی، با سوءاستفاده غیرقانونی از سربرگ «نهاد ریاست جمهوری» اقدام به توقیف گذرنامه من کرده است. فشار وزارت اطلاعات بر این بود که بجای نقد سیاستهای جمهوری اسلامی به مسائلی چون تجزیه طلبی و مسایل تاریخی بپردازم و بجای همسویی با شاهزاده به گذشته شاه و رضاشاه بپردازم. درست همان رویه ای که همه پان ایرانیستها داشته و دارند. یعنی اگر من مثل بقیه پان ایرانیستها بودم هرگز ممنوع الخروج نمیشدم، همانگونه که هیچکدام از آنها هرگز دچار چنین مشکلی نشده استبرای نمونه درست یک ماه پیش از تاریخ سفرم تلفنی از سوی وزارت اطلاعات برای مراجعه فراخوانده شدم که امتناع کردم و موکول کردم به  فرستادن مأمور همراه با حکم قانونی به نشانی ام که از جمله موارد خشم عوامل وزارت اطلاعات بود. همچنین صحبتهایم در همایش انقلاب مشروطه در مرداد همان سال با هشدار جدی وزارت اطلاعات روبرو شده بود

3553049758.jpg

 ابراز تأسف معاون رییس جمهور وقت نسبت به ممنوع الخروجی غیر قانونی من

 

 پس از ممنوع الخروجی هم همچنان ایده ام را برای مخالفت با جاه طلبی های هسته ای و ماجراجویی های منطقه ای جمهوری اسلامی دنبال میکردم که اواخر سال 91 تصوراتم رنگ باخت. هم از پان ایرانیستها کناره گیری کرده بود، هم شورای ملی شاهزاده شکست خورد، هم ارتجاع سبز با نظام آشتی کرد و در انتخابات 92 به جوهر بنفش درغلتید و هم جاه طلبی های هسته ای رژیم که علیه آن فعالیت میکردم با روی کار آمدن دولت آخوندی تعلیق شد. در نتیجه بی آنکه ذره ای در مواضع سیاسی من تغییری ایجاد شود، فعالیتهای سیاسی من خودبخود منتفی شد و سال 93 توانستم گذرنامه ام را پس بگیرم و پس از اخذ پذیرش از دانشگاه هنر وین و دریافت ویزا از سفارت اتریش در تهران برای پیشرفت هنری خیلی مرتب و اتوکشیده با پرواز اتریشی رهسپار وین شدم. اساساً اگر نسبت به سرنوشت ایران احساس مسئولیت نمیکردم، با توجه به اینکه دوره سربازی را سپری کرده بودم، همان سال 90 مثل دیگران به سفر دانشگاهی ام میرسیدم، اما بواسطه احساس مسئولیت اجتماعی بیش از سه سال در برنامه ام وقفه افتاد

2061314810.jpg

 آتلیه نقاشی من در تهران، تقریباً 2/5 سال بعد از ممنوع الخروجی و یکسال پیش از سفرم به اتریش
از آبان 91 دیگر فعالیت سیاسی نداشتم اما دیدگاههای سیاسی ام را یا در وبلاگ و یا با هنر بیان میکردم

 

پنجم اسفند ماه 93 که از تهران به وین پرواز کردم 2 سال و نیم میشد که از پان ایرانیستها کناره گیری کرده بود و بالطبع دیگر در هیچ محفل سیاسی شرکت نکرده بودم؛ دو سالی هم میشد که ناکارآمدی شورای ملی آشکار شده بود و حمایتهای من از شاهزاده خودبخود بی مورد شده بود؛ یک سال و نیم هم از آشتی کنان ارتجاع سبز با نظام در انتخابات 92 گذشته بود. بیش از یکسال هم میشد که دولت آخوندی در پی توافق ژنو فعالیتهای هسته ای را تعلیق کرده بود و دیگر مخالفتهای من با جاه طلبی های هسته ای جمهوری اسلامی خودبخود بلاموضوع شده بود

405380361.jpg

 پس از ممنوع الخروجی بطور پاره وقت اشتغال مهندسی داشتم و با پیگیری تمرین نقاشی منتظر برطرف شدن مشکل بودم

 

به هر روی اگر بنا بود بخاطر فعالیتهای سیاسی ام دچار محکومیت قضایی هم بشوم گمان نمیکنم بیش از 2-3 سال حکم میگرفتم و بالاخره یک زمانی ممنوع الخروجی ام برطرف میشد و دوباره از دانشگاه هنر وین پذیرش میگرفتم و راهی اتریش میشدم. حتی موارد بسیاری از محکومیتهای بلند مدت پس از کمتر از 2 سال بخشیده شده اند و فرد بی هیچ مشکلی زندگی عادی اش را از سر گرفته و یا از کشور خارج شده است. حال آنکه من بدون هیچ محکومیت قضایی بطور کاملاً غیرمنصفانه عملاً مجازات شدم و با این وجود در تمام این مدت، چه پیش از ممنوع الخروجی و چه در حین آن و حتی پس از آن مواضع سیاسی ام کوچکترین تغییری نکرد، هرچند که دیگر فعالیت عملی سیاسی در راستای آن مواضع موضوعیت نداشت. با این حال با توجه به تجربه پیشین، بار دوم برنامه ریزی برای سفر دانشگاهی ام را تا لحظه واپسین بصورت چراغ خاموش پیش بردمبه هر روی همه کسانی که تجربه اخذ پذیرش از دانشگاههای خارج از کشور را دارند در جریان مکاتبات مربوطه و دعوتنامه ای که از دانشگاه به نشانی فرد پست میشود تا با مراجعه به سفارت مربوطه برای درخواست ویزا اقدام کند آگاه هستند و من نمیخواستم که این مکاتبات حساسیتهای بی موردی شود که برنامه سفرم را به خطر بیندازد. حتی با خانواده ام در شب آخر خداحافظی کردم؛ چرا که از یکسو نمی خواستم دوباره خانواده ام را درگیر استرس سفری بکنم که تا لحظه آخر شدنی بودنش در ابهام بود و از دیگرسو نگران بودم که مبادا دوباره یک مأمور جزء مغرض به هر بهانه بی موردی در برنامه ام اختلال ایجاد کند و بیش از پیش از پیشرفت هنری مورد نظرم باز بمانم

 

من و دستاوردهایم

1483800637.jpg

 پیام سپاس یک جانباز جنگ که مشکلش پس از انتشار روی وبلاگ من حل شد

 

در واقع در همه زمینه هایی که با وبلاگ نویسی دنبال میکردم شکست خوردم. حق پنجاه درصدی ایران در دریای مازندران که بر باد رفت، تحریمهای بانکی و نفتی که اعمال شد و وضعیت ایران به فلاکت اقتصادی رسید، صنعت هسته ای هم که سیمان گرفته شد و از همه مهمتر براندازی هم نشد! تازه خطر جنگ هم همچنان برجاست. تنها اینکه در دور اول وبلاگنویسی ام یک مورد اتفاق افتاد که یک جانباز جنگ برای مطرح شدن مشکلش از من کمک خواست که من روی وبلاگم منتشر کردم و خوشبختانه مشکلش حل شد و پیام سپاس فرستاد

865841923.jpg

 پیام آقای مازیار ابراهیمی از قربانیان اعترافات جعلی هسته ای

 

اما ارزشمندترین دستاوردم این بوده است که در همان زمان که خودم زیر شدیدترین فشارهای وزارت اطلاعات بودم در حد توانم از فراموش شده ترین افراد در مخوفترین سیاهچالها زیر کشنده ترین شکنجه ها حمایت کردم تا پس از سالها از خواندن یادداشت من خوشحال شوند. دستکم از انسانی که هستم خوشحالم. چنین کسی که چنین تجربه هولناکی را از سر گذرانده است میفهمد که من چه شجاعتی از خود نشان داده ام و اغراق نیست اگر عنوان شود که چه بسا از جان خویش گذشته بوده ام، آنهم در زمانی که به شخصه زیر شدیدترین فشارها و تضییقات بوده ام. ارزشش را داشت: یک نکته از این معنی

493955567.JPG

 یادداشتی که سال 90 درباره ادعای وزارت اطلاعات مبنی بر دستگیری عوامل ترورهای هسته ای نوشته بودم
سال 98 فاش شد که وزارت اطلاعات
  با شکنجه افراد بیگناه آنها را وادار به اعترافات ساختگی کرده است

 

من و ایران

3616493310.JPG

به عنوان یک شهروند که تحصیلات معمولی کارشناسی مهندسی داشتم، چند سالی در زمینه مرتبط با تحصیلاتم کار تخصصی کردم و اگرچه تحصیلاتم با هزینه شخصی در دانشگاه آزاد بوده است، اما اگر از این بابت دینی به گردنم بوده در حد بضاعت ادا شده است. در مدت اشتغال هم در دو شرکت نامدار در صنایع شوینده و نیز صنایع سنگ مشغول به کار بودم که هر دو در بخش خصوصی از موفق ترین واحدهای تولیدی کشور با محصولات صادراتی بوده و هستند. در یکی از این شرکتها در راه اندازی اولیه خط تولید کارخانه نقش داشتم و هنوز یادداشتهای من در توضیح شیوه کار دستگاهها در بایگانی کارخانه نگهداری می شود و مرجع راهنمایی کارکنان می باشد. قطع همکاری ام هم تنها بخاطر اشتیاق به هنر بود، اگرنه هنوز هم با کارفرما و همکاران پیشینم در تماس دوستانه هستیم و حتی در وین هم به دیدارم آمده اند

2689232390.jpg

به عنوان مهندس پروسس، خطوط تولید یکی از معتبرترین کارخانه ها در صنایع سنگ را کنترل میکردم

 

مدت 20 ماه هم که خدمت نظام وظیفه عمومی را سپری کرده ام. از نظر مسئولیت اجتماعی هم برای جلوگیری از وضعیت کنونی ایران در حد بضاعت تلاش کرده ام و هزینه آن را هم پرداخته ام. از نظر هنری هم نمایشگاهی در وین با موضوع برجام برگزار کردم و حساسیتم را نسبت به ایران ابراز کرده ام. دیگر بیش از این مسئولیتی احساس نمیکنم

3499610844.2.jpg

نمایشگاه کارهایم درباره برجام که 26 دی ماه 97 در سالگرد اجرایی شدن برجام گشایش یافت 

 

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

وین - 26 دی ماه 98