Ok

By continuing your visit to this site, you accept the use of cookies. These ensure the smooth running of our services. Learn more.

Sassan

حمزه بهمن آبادی

کارشناس مهندسی شیمی از دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب

دانشجوی دانشگاه هنرهای کاربردی وین

https://www.sassanbahman.com

 

درباره نام من

 

سال 83 که این وبلاگ را براه انداختم، بدون نام و مشخصات حقیقی مینوشتم؛ تنها برای پاسخ دادن به کامنتهای مخاطبان از یک نام قلمی استفاده میکردم. کم کم که با برخی مخاطبان و دیگر وبلاگنویس های هم اندیش ارتباطات بیشتری شکل گرفت، همگی با اینکه همدیگر را با مشخصات اصلی میشناختیم اما در جمع کوچک خودمان با نام قلمی امان شناخته میشدیم. تا اینکه عاشورای 88 بازداشت شدم و خبر بازداشتم بی آنکه خودم بدانم با نام ساسان بهمن آبادی بطور گسترده ای منتشر شد. بعدها که اواخر سال 89 صاحب اکانت فیسبوک شدم برای مشخص شدن اینکه نویسنده این وبلاگ و فرد بازداشت شده و صاحب پروفایل فیسبوک همگی یک نفر هستند از همین نام استفاده کردم. یعنی من توسط دیگرانی که هیچ نمیشناسم در اینترنت با نام ساسان بهمن آبادی معرفی شده بودم و بعد خودم هم از این نام استفاده کردم. هرچند که اگر به خواست من بود از اول چنین نمیشد و امروز هم از این بابت بیشتر متأسفتم. چراکه آخر همه کوروش بازیها به قاسم سلیمانی ختم شد که در یادداشتی توضیح داده ام. با این حال هرکس بیرون از فضای مجازی با من آشنا شده من را با نام رسمی ام میشناسد

 

من و وبلاگ نویسی

 

من از کودکی علاقه زیادی به خواندن کتاب و انواع نشریات داشتم. از دوره نوجوانی و بعد جوانی کیوسک روزنامه فروشی ها هر روز تکراری بود. مدام عکسهای جور واجور خاتمی و اخبار هوادارانش. انگار کسی مثل من در آن جامعه نبود. در نتیجه به وبلاگ نویسی روی آوردم تا هم دیدگاههایم را بازگو کنم و هم شاید بتوانم هم اندیشانی پیدا کنم. خیلی زود هم به هر دو هدفم رسیدم و وبلاگ من مورد توجه قرار گرفت. بایگانی قدیمی وبلاگم که از سال 83 تا بازداشتم در سال 88 را شامل میشود

rf.JPG

 اشاره رادیو فردا به یادداشت وبلاگ من مربوط به سال 85

 

من و سیاست

 

علاقه من از کودکی معطوف به تحصیلات بود و همچنین نقاشی. سیاست موضوعی بود که در روزنامه های بدچاپ با تصاویر آخوند و نیز برنامه های تلویزیونی کسل کننده با افراد بدتیپ و بدلهجه طرح میشد و هرگز توجه مرا جلب نمیکرد. اوجش 2 خرداد بود که یکسری آخوند و آن زواره ای مفلوک دور هم مثلاً مناظره میکردند. وبلاگ نویسی من تنها با هدف بازگو کردن دیدگاههایم بود که در هیچ جایی از آن جامعه بازگو نمیشد. اگرچه تحلیلهای مرتب و دقیقی به ویژه درباره ماجرای هسته ای مینوشتم و یا درباره حق پنجاه درصدی در دریای مازندران حساسیتهای پیگیرانه ای داشتم، اما اینها را به حساب یک وظیفه عادی شهروندی میگذاشتم

 

اواخر سال 88 با یک ایده مشخص و زمانبندی شده تصمیم به فعالیت سیاسی گرفتم. با توجه به پرتگاه هولناکی که جمهوری اسلامی با جاه طلبی های هسته ایش پیش پای کشور گذاشته بود تنها چاره را در این دیدم که یک موج اعتراضی در حمایت از شاهزاده رضا پهلوی ایجاد شود و برای این منظور به عنوان قدم اول به پان ایرانیست ها پیوستم تا آنها را با خود همسو کنم که البته شکست خوردم و پاییز 91 کناره گیری کردم. دی ماه 91 در نشست اینترنتی حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) توضیح دادم که چرا نسبت به آینده ایران دیگر جای خوشبینی باقی نمانده است. بعد از برجام هم با توجه به اینکه دیگر راهکاری برای جلوگیری از زوال قطعی و توأمان جمهوری اسلامی و ایران نداشتم از فعالیتهای سیاسی اعلام بازنشستگی کردم

 

من و شخصیتهای سیاسی محبوبم: رضا پهلوی، احمدی نژاد

 

دوران شوم 2 خرداد تا اندازه ای خفقان آور بود که صدایی بجز خاتمی و هوادارانش شنیده نمیشد. تنها گهگاه صدای دوری از شاهزاده رضا پهلوی از شبکه های ماهواره ای به گوش میرسید. آن صدای دور تنها دستاویزی بود که میشد برای شکستن تک صدایی همه جانبه 2 خردادی ها به کار بست. اگرنه علاقه من به شاهزاده هرگز بخاطر رؤیاهای نوستالژیک نبود. سال 84 با حضور دکتر احمدی نژاد در انتخابات شرایط مؤثرتری برای تاراندن 2 خردادی ها پیش آمد؛ همیشه از رأی آن سالم خوشحال خواهم بود

ray.JPG

عملاً شاهزاده هم در دوره دکتر احمدی نژاد بود که مجالی برای شنیده شدن پیدا کرد، اگرنه 2 خردادی ها بجز خودشان به کسی اجازه نفس کشیدن نمیدادند. بعدها با توجه به مواضع سیاسی شاهزاده و دکتر و نیز عملکرد اجرایی دکتر به عنوان رییس جمهور و البته اقدامات انتقادی پس از مسئولیت علاقه ام به هر دو بیشتر شد. به ویژه مخالفت هر دو آنها با جنبه های مشکوک فعالیتهای هسته ای و نیز مداخلات ایران در سوریه که در این یادداشت بیشتر توضیح داده ام: روسوفیل ها، انگلوفیل ها، روح رضاشاه

 

من و پان ایرانیست ها

 

از جمله اولین کامنتهایی که در وبلاگم دریافت کردم متنهایی بود با عنوان بیانیه حزب پان ایرانیست. برای شناخت بیشتر این عبارت را جستجو کردم. سایت استاتیکی داشتند که دیگر در دسترس نیست اما در آن دو بیانیه مشترک با حزب دموکرات کردستان منتشر کرده بودند که موجب بدگمانی عمیق من شد. تا جایی که تمایلی به شناخت بیشتر نداشتم. کم کم نوچه های اینترنتی اشان تماسهای بیشتری با من گرفتند و سماجت مجدانه ای به کار بستند تا علیرغم میلم در محفل اشان در خیابان شریعتی تهران شرکت کنم. امروز روشن شده است که اینها گماشتگان وزارت اطلاعات هستند تا هر جوان مبارزی را جذب کرده و با ترفندهای احمقانه اشان به نیروهای خدوم آریایی اسلامی استحاله کنند که البته درباره من ناکام شدند

by.JPG

 از جمله اولین کامنتهایی که پادوهای اینترنتی پان ایرانیستها در وبلاگ من نوشتند

11.jpg

بیانیه های مشترک پان ایرانیستها با حزب دموکرات کردستان که برای فریبکاری معدومشان کرده اند

zth.JPG

یادداشت من در سال 85 درباره دیدگاههای دبیرکل وقت پان ایرانیستها که نسخه ای هم به خودشان دادم

 

جدا از بدگمانی ام بخاطر بیانیه مشترکشان با حزب دموکرات کردستان، همسویی اشان با ماجراجویی های هسته ای جمهوری اسلامی اختلاف عمده ای با دیدگاههای من  داشت. به جمهوری اسلامی هم که رأی آری داده بودند، دیگر جایی برای اعتنا باقی نمی ماند، به ویژه که درباره حکومت آینده هم هیچ موضعی نداشتند و به رأی مردم موکول میکردند. از اینرو من به ندرت و گاه به گاه در محفل اشان شرکت میکردم. هرچند که به هر روی دوستی هایی شکل گرفته بوداما با این حال در برنامه هایشان شرکت نمیکردم که مهترین نمونه اش تجمع آبدوغ خیاری جلوی سفارت امارات در سال 87 بود که درباره فرمایشی بودنش در راستای خواست جمهوری اسلامی توضیح داده ام: لجنزار آریایی اسلامی

 

اواخر 88 با این هدف که موجی در پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی ایجاد کنیم به پان ایرانیستها پیوستم تا آنها را متقاعد کنم. در مرداد 90 موفق شدم حکومت پادشاهی را به عنوان موضع حزب به تصویب برسانم که متن پیشنهاد مربوطه را منتشر کرده ام. در مدت هموندی ام هم هرگز درگیر شعارهای آبدوغ خیاری اشان نبودم و ایده خودم را دنبال میکردم. از جمله اینکه پنبه حماسه خیالی اشان درباره بحرین را زدم و در نامه ای به دبیرکل اشان گوشزد کردم که حق ندارد تصمیم درست شاه را تخطئه کند و مطلبی در تأیید موضع شاه نوشتم: درایت شاه در بحرین و اقتدار ایران در خلیج فارس. بعد هم که تلاشهایم در توجیه اشان برای همسویی با شاهزاده رضا پهلوی شکست خورد از جمعشان کناره گیری کردم که گزارش تلاشهایم را منتشر کرده ام: گزارش به جمهور. بایگانی وبلاگ من از سال 83 در دسترس است و مشخص است که تا سال 89 من هیچ همسویی با پان ایرانیستها ندارم. از سال 89 هم اگر در وبلاگم به ارتباط با اینها اشاره کرده ام، باز هم با مواضع سیاسی اشان در تأیید فعالیتهای هسته ای رژیم یا حمایت از دخالتهای نظامی ایران در سوریه هیچ همسویی نداشتم، بلکه اعتراضاتم را در سه نامه جداگانه به دبیرکل، قائم مقام دبیرکل و سخنگوی محفلشان اعلام کردم. درباره مدت ارتباطم با پان ایرانیستها جزییات بیشتری در این یادداشت نوشتم ام

 

من و پرونده های سیاسی

 

بار اول عاشورای 88 بازداشت شدم و سه هفته در اوین بسر بردم و با قرار کفالت آزاد شدم. با خیلی از بچه های بازداشتی دوست شدیم و پس از آزادی در تماس بودیم. خیلی هاشان نوروز همان سال به راحتی به ترکیه و دبی و ارمنستان سفر کردند و بعد هم که به پرونده ها رسیدگی شد یا تبرئه شدند، یا محکومیتهای تعلیقی و جزای نقدی مختصر دریافت کردند و یا محکومیت خفیف تعزیری در حد شش ماه زندان گرفتند. اما به پرونده من رسیدگی نمیشد تا به عنوان اهرم فشار در اختیار وزارت اطلاعات باشد و با تهدید به احکام بلند مدت، فعالیتهایم کنترل شود. فشار وزارت اطلاعات بر این بود که بجای نقد سیاستهای جمهوری اسلامی به مسائلی چون تجزیه طلبی بپردازم. درست همان رویه ای که همه پان ایرانیستها داشته و دارند. یعنی اگر من مثل بقیه پان ایرانیستها بودم هرگز ممنوع الخروج نمیشدم، همانگونه که هیچکدام از آنها هرگز دچار چنین مشکلی نشده است

 

بار دوم سال 89 با چند نفر از پان ایرانیستها در نمایشگاه کتاب بازداشت شدم و کمتر از 20 روز در انفرادی بودم که همگی با وثیقه پنجاه میلیونی آزاد شدیم. من تنها کسی بودم که وثیقه ام از طریق خانواده ام تأمین شد و وثیقه سه نفر دیگر را مسئولان پان ایرانیست تأمین کردند. به آن پرونده هم هرگز رسیدگی نشد، چون به پرونده های پان ایرانیستها هرگز رسیدگی جدی نمیشود

 

من و خروج از کشور

 

جدا از تحصیلات و شغل مهندسی و نیز وبلاگ نویسی و فعالیت جدی سیاسی، از روی علاقه دوره های نقاشی و تمرین هنر را بطور جدی و منظم دنبال میکردم. تا جاییکه دیگر در ایران امکانی برای پیشرفت بیشتر نمیدیدم. در همان دورانی که شدیدترین فعالیتهای سیاسی را داشتم یک جلد کتاب هم در زمینه هنر ترجمه کردم که با چاپ نفیس منتشر شده است

ktab.JPG

 

نه شیفته «خارج» بودم و نه بیمناک از مخاطرات مبارزه با جمهوری اسلامی. نقاشی در ایران سده هاست که بواسطه تنگ نظری های اسلامی در تنگناست و امروزه زیر سایه جمهوری اسلامی حتی امکان تهیه نشریات و کتابهای عادی هنر روز ناممکن است. در نتیجه تصمیم به تحصیل در دانشگاه هنر وین گرفتم که آبان ماه سال 90 در فرودگاه پس از ثبت مهر خروج در گذرنامه ام، بدون هیچ حکم قضایی ممنوع الخروج شدم. چرا که به تهدیدات وزارت اطلاعات بی توجهی میکردم. فشار وزارت اطلاعات بر این بود که بجای نقد سیاستهای جمهوری اسلامی به مسائلی چون تجزیه طلبی و مسایل تاریخی بپردازم و بجای همسویی با شاهزاده به گذشته شاه و رضاشاه بپردازم. درست همان رویه ای که همه پان ایرانیستها داشته و دارند. یعنی اگر من مثل بقیه پان ایرانیستها بودم هرگز ممنوع الخروج نمیشدم، همانگونه که هیچکدام از آنها هرگز دچار چنین مشکلی نشده است. شرح داستان را همان زمان در چند یادداشت نوشته ام. برای نمونه درست یک ماه پیش از تاریخ سفرم تلفنی از سوی وزارت اطلاعات برای مراجعه فراخوانده شدم که امتناع کردم و موکول کردم به  فرستادن مأمور همراه با حکم قانونی به نشانی ام که از جمله موارد خشم عوامل وزارت اطلاعات بود. همچنین صحبتهایم در همایش انقلاب مشروطه در مرداد همان سال با هشدار جدی وزارت اطلاعات روبرو شده بود

baghaei.jpg

ابراز تأسف معاون رییس جمهور وقت نسبت به ممنوع الخروجی غیر قانونی من

 

پس از ممنوع الخروجی هم همچنان ایده ام را برای مخالفت با جاه طلبی های هسته ای و ماجراجویی های منطقه ای جمهوری اسلامی دنبال میکردم که اواخر سال 91 تصوراتم رنگ باخت. هم از پان ایرانیستها کناره گیری کرده بود، هم شورای ملی شاهزاده شکست خورد و هم جاه طلبی های هسته ای رژیم که علیه آن فعالیت میکردم از سال 92  با روی کار آمدن دولت آخوندی تعلیق شد. در نتیجه سال 93 توانستم گذرنامه ام را پس بگیرم و دوباره برای پیشرفت هنری رهسپار وین شدم. به هر روی اگر بنا بود بخاطر فعالیتهای سیاسی ام دچار محکومیت قضایی هم بشوم گمان نمیکنم بیش از 2-3 سال حکم میگرفتم و بالاخره یک زمانی ممنوع الخروجی ام برطرف میشد و دوباره از دانشگاه هنر وین پذیرش میگرفتم و راهی اتریش میشدم. حال آنکه بدون هیچ محکومیت قضایی عملاً مجازات شدم

 

من و ایران

eyd.JPG

به عنوان یک شهروند که تحصیلات معمولی کارشناسی مهندسی داشتم، چند سالی در زمینه مرتبط با تحصیلاتم کار کردم و اگرچه تحصیلاتم با هزینه شخصی در دانشگاه آزاد بود، اما اگر از این بابت دینی به گردنم بوده در حد بضاعت ادا شده است. 20 ماه هم که خدمت نظام وظیفه عمومی انجام داده ام. از نظر مسئولیت اجتماعی هم برای جلوگیری از وضعیت کنونی ایران در حد بضاعت تلاش کرده ام و هزینه آن را هم پرداخته ام. از نظر هنری هم نمایشگاهی در وین با موضوع برجام برگزار کردم و حساسیتم را نسبت به ایران ابراز کرده ام. دیگر بیش از این مسئولیتی احساس نمیکنم

2588494092.jpg

 

من و دستاوردهایم

 

در واقع در همه زمینه هایی که با وبلاگ نویسی دنبال میکردم شکست خوردم. حق پنجاه درصدی ایران در دریای مازندران که بر باد رفت، تحریمهای بانکی و نفتی که اعمال شد و وضعیت ایران به فلاکت اقتصادی رسید، صنعت هسته ای هم که سیمان گرفته شد و از همه مهمتر براندازی هم نشد! تازه خطر جنگ هم همچنان برجاست. تنها  دستاور ارزشمندی که داشتم اینکه در حد توانم از فراموش شده ترین افراد در مخوفترین سیاهچالها زیر کشنده ترین شکنجه ها حمایت کردم تا پس از سالها از خواندن یادداشت من خوشحال شوند. ارزشش را داشت: یک نکته از این معنی

70914036.2.jpg

پیام آقای مازیار ابراهیمی از قربانیان اعترافات جعلی هسته ای

 

 

 

 

 

+ خبر در کمیته گزارشگران بدون مرز

+ بیانیه حزب پان ایرانیستدانشگاه هنرهای کاربردی وین

+ خبر در تارنمای هرانا

+ خبر در تارنمای جرس
بازنشستگی سیاسی
+ خبر در تارنمای حزب پان ایرانیست

+ واکنش دبیرکل و سخنگوی حزب پان ایرانیست